خ ی ر و ص ل ا ح ش ب ا تو خ د ا ج و ن

سلام چندتا عکسی که قولشو داده بودمو گذاشتم چون شاید بخوام که برم نخواسم بد قولی کنم 

البته طبق معمول بلد نشدم عکس درست حسابی بذارمو اینا بی کیفیت شدن انگاری تو حلق آدم هستن


اولی عکس نوبرانه های باغ حاج اقاس(بابا جونیم) 

دومی عکس یاس های خونس که اونام بد  افتادن و زیباییشون اونقدی که باید باشه نشده ببخشید دیر گذاشتم از یاس ها یادمه دی ماه بود که براتون گفته بودم !


سومی که لاک پشتمه که اونم خیلی کوچولوهه اینجا درشت میزنه!


(اجع به نحوه خوندن درک مطلب زبانم کلییی نوشتم همش پرید! لعنت به این لپ تاپ!)

شب اگه وقت کردم با سیستم باز براتون مینویسم ولی شایدم وقت نشه اخه با زیزو داریم میریم پارک بدمینتون بازی کنیم ! واییییییییی چقد دلم برای بازی تنگ شده اخرین بار شاید کلاس سوم بودیم که تو مدرسه بازی کردیم !

خداکنه خوش بگذرد و مامی خانوم طبق معمول پارازیت نفرمایند !!


فعلا بچه ها 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محیا در ساعت 11:2 | لینک  | 

تابستون سر یه موضوعی با زهرا دعوام شد!

منم معمولا وقتی با یکی قهرم یا دعوا کردم خیلی اعصابم خورد میشه تا آشتی نکنم یا لااقل ازحقیقت ملتفتش نکنم آروم نمیگیرم

یادمه سحر بود نزدیکایی بود که بابا پاشه تابریم سحری بخوریم...

من تاسحربیداربودم

که این اس ام اسو براش زدم

البته الان که داشتم یادداشت های گوشیمو نگاه میکردم یهو دیدم و دلم خواست که اینجا بنویسم تا یه چیزایی صرفا برای خودم یاداوری و گوش زد بشه:


اون بم یاد داده هرچیو میخام تو روی آدما بگم.بم یاد داده عاشق آدما باشمو بهشون خدمت کنم.بم یاد داده از غم کسی خوشحال نباشم اما بم یاد نداده عصبانی که میشم خودمو کنترل کنم و جلو زبونمو بگیرم


بم هنوز یاد نداده دنیا هفت خط زیاد داره!نامردی هم بم یاد نداده.

"بابامو"میگم.

اینجوری نبینش خیلیی مرد بزرگیه!مرد که نه فرشته بزرگیه.قرار بود سربلندش کنم. اما نشد !

ساله دیگه میکنم ... سربلندترین بابای دنیا...

همین بابام بم یاد نداده با کسی قهر باشمو باد خودم کنم !

الانم به خاطر اون اس دادم چون من عاشق اون فرشتمم!

اینا حرفای دلم بود رفیق .خواستم دم اخری نگفته نمونن

حالام هر جور دوس داری راج بم فک کن ! خدانگهدار برای همیشه.مواظب خودت باش 


البته اون موقع قرار بوذ که قهر کنیمممم تا ابد (بچه بازیه دیگه)

ولی خب بی خیال شدیم 


نوشته شده توسط محیا در ساعت 20:58 | لینک  | 

" تعداد زیادی از باکتری ها میتوانند به هم متصل شوند وساختار هایی پر سلولی به وجود اورند!"

.

.

جمله بالا درسته به نظرتون؟؟؟

خب اگه بخوام تحلیل خودم رو بگم اینه که اول اولش که تعداد زیادی غلطه باید مینوشت تعداد اندکی اینکه هیچی
در قسمت دوم گفته ساختار پرسلولی دارن 

تو این قسمت سوال بین من و یکی از دوستان بحث پیش اومده!

ایشون میگن که: (ما میتونیم بگیم "ساختار پرسلولی"" دارن" ولی پرسلولی واقعی نیستن چون ارتباط سیتوپلاسمی ندارن!)

جمله کتاب (ع) میفرماید: باکتری ها تک سلولی اند . گاهی بعضی از باکتری ها به هم میچسبند و ساختار های رشته مانندی را پدید می آورند .اما نمی توان چنین ساختار هایی را پر سلولی نامید ، چون بر خلاف جانداران پر سلولی واقعی سیتوپلاسم آنها ارتباط مستقیمی باهم ندارد !(کتاب چاپ 91 میشه صفحه212)

و استدلال من اینه که حرف ایشون غلطه . چرا؟؟

شما آنابنا رو در نظر بگیرید که ساختار رشته ای درست کردن باکتری ها و همه تو یه کپسول ژل مانند پیوسته قرار گرفتن ! آیا ما میتونیم این رشته رو بگیم ساختار پرسلولی داره یا مثلا بگیم پر سلولی واقعی نیس ولی ساختار پر سلولی داره؟!!!!!

من اینطور مثال زدم برای ایشون که شما بیا یه توپ تنیسو تصور کن سوراخ کنی بعد ازون سوراخ توش جانوری مثل آمیب که تک سلولی هس بریزی اونقد بریزی که کل حجم توپ رو آمیب پر کنه!! آیا ما میتونیم بگیم آمیب ها ساختار پرسلولی تشکیل دادن؟؟ نه !

بدن یا تک سلولیه یا پر سلولی ! میشه استنباط کرد که ساختاری از تعداد زیادی سلول مستقل تشکیل داده که هیچ ارتباطی باهم ندارن ولی صرفا به کار بردن واژه " پرسلولی" به نظرم غلطه!

.

.

حالا شما قضاوت کنید حرف کدوم درسته!!!!؟؟؟؟

.

.

بحث دوم این بود که من گفتم 

آلدوسترون هورمونیه که میتونه میزان تراوشات گلومرول رو افزایش بده ! چرا؟؟ چون فشار خون رو زیاد میکنه 
ایشون فرمودن آلدوسترون به تنهایی نمیتونه تراوشات رو زیاد کنه چون آلدوسترون صرفا "مقدار" خون رو زیاد میکنه

ولی لازمه که فشار هم باشه تا تراوش زیاد بشه!!!

شما به کتاب سال سوم صفحه هورمون آلدوسترون مراجعه کنید نوشته آلدوسترون با افزایش سدیم خون " فشار خون" رو بالا میبره !!!

البته به نظرم اپی نفرین هم همچین کاری خواهد توانست کرد!!(فعلم تو حلقم:) )

رو این سوالم شما نظر بدید که حرف کدوم ما درسته !!

ایشون قراره بیان اینجا و ببینن نظرراتتون رو 


پس منتظریم !!!(لطفا فقط در مورد این نوشته روی این پست نظر بدید.نظراتی که غیر مرتبط هستو بذارید برای پست قبل.سپاس!)

نوشته شده توسط محیا در ساعت 10:32 | لینک  | 

واییی که این چند روز چقد مریض بودم 

روز اول که شروع بیماری بود که همش تو ترس سپری شد که واییی اگه سرمابخورمو بیوفتم بدبختمو این حرفا 

واسه همین تا خیلییی بیماری رواج پیدا نکرده بود فقط یه کوچولو داشت کلومو غلغلک میداد اقدام به خود درمانی کردم 

کلداکس خوردمو شروع کردم به خوردن لیوان هایی از چای داغ! بعد هم پشت سر هم جوشونده درمانی اونم داغغغغ

خخخ بچه که بودم فک میکردم اگه داغ بخورم این ویروسا میسوزن از بین میرن (مث آدما که مثلا چیز داغ بریزه روشون اوخ میشن!) 

البته فک کنم بی تاثیر هم نباشه ها خوب اخه میگن واسه سرما خوردگی واس چیز گرم بخورن !! بماند که بنده با این تزم میزنم سنگ فرشی مری و معده و زبانو هرچی هس نابود میکنما!

و روز دوم کامل بیماری پدرمان را درآورد! البته سوزش گلوم کم شد ولی خب از بس سرم سنگین بودو مدام هم آّبریزش چشم و بینی داشتم دیگه وحشتناک بود

این شد که دوباره اقدام به یک سلسله خود درمانی شد !!

ازونجایی که این قرص های چرک خشک کن به شدت مضر هس و ممکنه چرکو خشک کنه  ولی صدتا آسیب دیگه بزنه دیدم اگه برم دکتر اولا میفرسه که عکس بگیرم ببینه سینوس هام چرک کرده یا نه که من خودم فک میکنم یه کوچولو چرک کردهع !! و این شد که دیروز با یک لیوان آب نمک کل حفرات مغز! رو شست و شو دادیم 

انصافا کار وحشتناکی بود ولی من از پسش بر اومدم!!

همین طوریش دیدی گاهی آب میره تو دماغت تو حمام یا استخر چقد ناخشه ؟؟ حالا فک کن به اختیار خودت اونم آب نمکو بخوای بدی بالا!! ولی انصافا خوب جواب داد این روش امروز هم سرم سبک تر شده هم آبریزشم کمتر!!

حالا اینا بماند خلاصه که رو به بهبود میباشیم 

و این چند روز کمی به بطالت گذشت


یکی از ماهی هامونم مرد :((((((((( یکی دیگشم به نظر خودم رو به موته طفلی 


یه سوال برا من پیش اومده:

آیا این درسته که بعضی ها به کسایی که کلاس کنکور میرن میگن امکانات به خر هم بدی یه چی میشه؟؟


اولا از نظر استعاری بخوای بررسی کنی شما به خر به جا یونجه پیتزا هم ندی همون خره 

ثانیا خودم ازون دسته آدمایی بودم که به شدت مخالف کلاس رفتنننن بودمممممممم

همش میگفتم نواس که معلم بجوه دهن آدم کنه خود آدم واس به مطلب بررسه که تو ذهنش ماندگار بشه !!

ولی از وقتی رفتم پیش پدیده و با موسسه پدیده آشنا شدم دیدممممممم اوههه چخبره همه تیز هوشانیا ازین کلاسای بیرون استفاده میکنن با وجودی که چقد امکانات همینطوری مدرسه شونم از ما بهتر بوده

اونوقت ما تو اون مدرسه داغون عادی کلی ادعا داتشیم که آره منکه مثلا شیمی ام خوبه نمیخام برم کلاس

ولی به گفته آقای شیمی اتفاقا اونی که درسش بهتره بیشتر طالب کلاسه چون بیشتر طالب یادگیری تکنیک ها نگات جدیده!!

ولی خب بازم من از شما میپرسم آیا سوال بالا سوال منطقی و درستیه ؟؟

درصورتی که خودم دیدم اکثر رتبه برتر ها حتی برای ادبیات و دینی ! هم کلاس داشتن !!

نمونش همین خانوم غزاله تفاق که رتبه 5 کنکور91 شد میگفتن برا همه درسا معلم داشته معلم زیستش طراح سوالای کنکور چند سال88اینا بوده پروازی میومده خونشون! ینی در این حد فک کن ها

یا اقای سجا بشارتی که دقیق یادم نیس فک کنم رتبش 34 اینا شد و مشاورش پدیده بوده و میگفت واسه همه ی درساش کلاس میرفته!! همشم وقتی میگم فلان درسو بلدم نمیخام برم پدیده میگه مگه سجاد بشارتی بلد نبود؟؟ تو یعنی بیشتر اون بلدی؟؟؟ اینطوری میشه که بنده شکست خورده ومغلوب میشم از جواب دادن به پدیده!


این هفته رو تقریبا خوب پیش رفتم و جمع بندی هام داره خوب جواب میده اگه بتونم این چیزایی که میخامو انجام بدم شاید بعد 5 اردیبهشت تا 7 روز یعنی 12 اردیبهش ما بقی رو جمع کنمو برم سراغ تست زنی !!

حالا ببینم چی میشه !!

مخصوصا اینکه باید کتابای زیستو حداقل دو دور دیگه بخونم !!!!



نوشته شده توسط محیا در ساعت 9:47 | لینک  | 

سلام آبجی سمانه عزیزم

کامنت خصوصیتو خوندم و خیلییییی خوشحالم که حرفام تونس بهت کمکی بکنه!و آفرین که برنامه ریختی تا از همین امشب بدرسی پرانرژی قوی برو جلو و اصلا به رتبه نتیجه و اینکه نمیتونم یا میتونم فکر نکن

ببخش که نمیتونم پست خصوصی بذارم برات آخه امشب به شدت مریضم و حالم بده افتضاحم درس خوندم گلومو گوشمم داره میسوزه

همش تقصیرتوهه که نفرین کردی خخخخخ کاش یه چیز دیگه از خدا خواسته بودی بیشعور جانم!

احتمالا شاید فردام نشه که پست بذارم پس کوتاهی منو به خوبی خودت ببخش آبجی و درس بخون اونم عالیو با برنامه و درست

تا دیرم نشده برو نفرینتو از خدا پس بگیر که خیلی حالم بده و اینطور پیشروی کنه یه دوروزی افتادم


مواظب خودت ا



نوشته شده توسط محیا در ساعت 22:39 | لینک  | 

سلام

راسش دیروز بعد از ظهر اصلا نشد درس بخونم با وجودی که میخواسم ادبیات و دینی و زیستو مرور کنم 

ولی اصلا وقت نشد چون خاله اینا گله ای ریختن اینجا و ماشالا حالا مگه میرفتن تا12 اینا خونمون بودن 

حالا من اساسا عاشق شب نشینی ام ! فامیل ماهم زیاد اهل این کارا نیسن حالا فک کن دقیقا شبی که فرداش آزمون داری اینا یهو هوس شب نشینی میکنن

خلاصه که دیگه از بس خمیازه های تصنعی ! کشیدم دخی خاله کوچیکی گفت پاشید محیا گناه داره فردا آزمون داره پاشید بریم!! خلاصه که بلند شدن 

وای که دیشبو امروز چقد غذا خوردم قطعا 5-6 کیلویی اضافه کردم دیشب قبل اومدن خاله اینا یه غذای جدید درست کردم پاستا با قارجو خامه و شیرو اینا که بسی عالی بود ولی بیشتر از طعمش چون جدید بودو دوست داشتم!

اول شب اینو خوردیم مثلا 8 اینا بود بعدش اخر شب اینا گشنشون شد رفتن همبرگر خریدن خلاصه از بس تعارف کردن منم خوردم دیگه!! 

صبح پاشدیم صبحانه زدیمو رفتیم سر آزمون راسش زیادم امید به تراز نداشتم فقط میگفتم 6100اینا بشم که ضایع نشم خوبه 

ولی بیشتر از همه نمیخاسم به نخونده ها و نا امیدی فک کنم گفتم این آزمونو میذارم برای تمرین استرس نداشتن و اجرای آموزش های پدیده که تا حدودی هم موفق بودم ولی بازم وقت کم اوردم چون خب 40 درصد شاید موفق بودم تو اجرای اموزش های پدیده ولی اون روش چند گزینه شکو اینا تو زیست به شدت کمکم کرد !!

اومدم خونه مامان شولی( یه آش محلی یزدیه تقریبا شبیه اش رشته منتها رشته نداره به جا کشک هم سرکه میریزن توش که انصافا هرچی از یزد خوشم نیاد این یه قلمو عاشقشمممممم چون ترشه !) پخته بود . منم کمی رفتم مهندسیو خدایی خیلی بی مزه بود بعدم با مامان دعوام شد طبق معمول

چپیدم تو اتاقمو نهارم نخوردم تا اینکه بابایی گفت پاشو تو که چیزی نخوردی پاشو بخاطر من بخور! من بخاطر اون رفتم نهار کمی خوردمو اومدم بخوابم که صدای حرفیدن مجی و مامانو شنیدم و باعث شدن اندکی زیر پتو گریه کنم !! و با خدا حرف بزنمو بش بگم خدایا تا اخر عمرم نوکریتو میکنم فقط تو هوامو داشته باش برا من همین بسه من تو این دنیا خیلیییییییییی تنهام بی تکیه گاهم خودت پشتم باش !!

به ویژه که مامان داشت از من پیش مج گله میکردو اونم گفت ولش کن!!(هر دوشون میدونم که دوسم دارن اونم شاید زیاد ولی رفتاراشون واقعا آزارم میده مخصوصا الان که این اعصاب خوردیو کنکور خیلی عصبیم کرده!!)


 نمیدونم چرا ظهرای ازمون اصلا نمیتونم بخوابم و به شدت هم سردرد میشم 

بیدار که شدم مستقیم رفتم سراغ گوشی مامان تا چک کنم اس ام اس تراز اومده یا نه نامردا همه ساکت بودن هیچی نمیگفتن فقط گفتن که اومده گفتم یا علی اینا سکوت کردن لابد زیر 6000شدم که اصلا یهو شوکه شدم

واقعا مبهوت بودم بابا یهو لبخند زدو گفت آفرین بابایی دوباره پیشرفت کردیو گل کاشتی دمت گرم دخترم!!

منو بگو اون لحظه باور کن از خنده و اون برق خاص چشمای بابا هنگام موفقیتام بیشتر خوشحال شدم تا تراز 

و همیشه وقتی تعریف میکنه ازم کلی خجالت میکشمو برا اینکه ضایع نشم خودمو از جلو چشماش قایم میکنم مثلا میرم تو اتاقم !!

بعدشم رفتیم باغ حاج اقا 

جاتون خالی بساطی بود شولیو چای و تخمه و آجیلو شکلاتو گوجه سبز تازه چیده شده از درختو گل های محمدی با اون عطر مست کننده شون!!

بابا داشت باغو سم پاشی میکردو ماهم پیک نیک میکردیم !!

یه لاک پشت بزرگم ته باغ دیدم منتها حسم نشد برم گوشیو از تو ماشین بیارمو ازش عکس بگیرم 

نامرد یه فس فسی(fes fes) هم میکرد که نگو 

اون چندتا درخت گوجه سبز هم غرق آلوچه(همون گوچه سبز) بود البته هنوز خیلی درشت نیسن 

منم درشت ترا رو یه کیسه چیدمو چندتام با داداشی پای درخت خوردیم همون جور نشسته 

بخدا پای درخت میوه بچینی بخوری اصلا یه حال دیگس باورت نمیشه !!این لذتو کشاورزا به طور ویژه درکش میکنن!!

کیسه هم رو چیدم ببرم خونه اون یکی مامان بزرگ با دخی خاله بخوریم !!

بعد از باغ رتفیم خونه مامان جانو یه دیگ شولی هم برا اونا بردیم اونجام باز شولی خوردم اونم دوتا کاسه قبلا هم دوتا خورده بودم یعنی دارم میترکم الان 

الوچه شولی تخمه کیک چایی!! واییی بخدا دارم بالا میارم!!

ولی جمعه خوبی بود خوشحالم خدارا شکر

کلا از روزای همچیبنی خوشم میاد 

من عاشق روزای پرکار و البته متفاوت زندگیمم !! حالا فک کن دوتا خوراکی که عاشقشی هم تو اون روزا باشه مثلا شولی مثلا گوجه سبز!!

یه سری چیزام راج به آزمون هس که بعدا میگم الان واقعا دارم از سردرد کور میشم 

چیزاییم که خوردم فک میکنم تو حلقمه!!



دوستتون دارم 

مواظب خودتون باشید



خدایا خیلی نوکرم!

وضعيت کلي ترازرتبه كشورىرتبه در منطقهرتبه در شهرارزيابىضریب رشد
657732771887105+B4
دروس اختصاصي





663534601994116+B3
دروس عمومي





63874251233195+B4
پزشكي،دامپزشكي





6724292617030+B
داروسازي،شيمي





6544362720690+B
زمين شناسي





6002604433400B
هوانوردي،مديريت،حسابداري





6306505028480+B
مهندسي كشاورزي،علوم سياسي و...





6349458925900+B

تعداد شرکت کنند در این آزمون :69526نفر


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محیا در ساعت 21:13 | لینک  | 

بی صبرانه در انتظار زمان بمان...

هرچیزی در زمان خودش رخ می دهد!

نوشته شده توسط محیا در ساعت 12:24 | لینک  | 

به نام خدا


سلام 

بچه ها اینا دوتا از چندتا آموزش هایی هس که پدیده برای بهتر آزمون دادن به من میگه 

فعلا این دوتا که به نظرم مهم تره مینویسم(البته به طور خلاصه)

بعد اگه وقت شد جمعه بعد آزمون بقیه اش رو هم براتون میذارم 

نکته: بچه ها من هنوز خودمم صد درصد نمیتونم اینارو اجرا کنم یعنی مصلا یهو میبنی تو درس خیلی هنر کنم تا نصفه هاش اجرا میکنم استرس که غالب شد میگم گور بابای اینا هو همون مسیر خرکی و اشتباه خودمو میرم که این خیلیی بده 

خلاصه اینکه این قانون ها زمانی کارساز هس که شما طی چندین آزمون به کار ببرید و طی تسلط برخودتون(که برا من خیلیی سخته این یکی) بتونید کامل و روون و درست اینا رو توی آزمونا پیاده کنید !

اول یه قانو ابتدایی ترو میگم که برای قانون مهم تر بعدی مورد نیازه

این قانون ها صرفا برای دروس متکی بر حافظه که شامل کلیه دروس عمومی و زیست حفظیات شیمی و فیزیک میشن !

قانون پل ارتباطی:

این قانون میگه شما میای اول تنه سوال رو میخونی بعد هر چهارتا گزینه رو تاکید میکنم هر چهار گزینه رو حتی اگه گزینه الف یا ب به نظرت صحیح هستو میخونی! تو دور اول مثلا میگی گزینه ج صحیح هست ولی همون اول تو پاسخبرگ پر نمیکنی میای و یه بار دیگه بین گزینه ج و تنه سوال پل میزنی

و بعد ازین که بین (فقط) گزینه ای که به نظرت صحیحه و سوال پل زدی ایندفعه جواب صحیح رو قطعا وارد خواهی کرد !

این کار چندتا مزیت داره:

1)به افعال +و منفی در تنه سوال و هم چنین گزینه مجددا توجه میشه و باعث میشه که اشتباهات ساده و معمول رخ ندن

2)به جملات و کلمات و قید هایی که بار مثبت یا منفی دارن یا مثلا تو زیست نوشته به مقدار"زیادی" بی کربنات در پانکراس هست !این چیزای کلیدی مجددا توجه میشه 

کلا جلوی خطاهای بی دقتی که خودم استادشم رو میگیره!!



خوب حالا میریم سراغ قانون پر کاربرد و مهم: مدیریت زمان در دروس متکی به حافظه

سوال: چیکار کنیم تا بتونیم مدیریت زمان رو حفظ کنیم و به آخرین سوال یک درس برسیم ضمنی که تا امکنا داره خطا و غلط زدنمونم کم باشه !

برا جواب دادن به یه سوال چهار طریق پیش میاد !

1)سوال رو میخونیم و "قطعا" میدونیم یه گزینه از بین چهار گزینه صحیح هست و با اطمینان صد یا حداقل 90 اون گزینه رو میزنیم و البته قبلش قانون پل رو رعایت کردیم حتما ها تحت این شرایط گزینه رو سیاه میکنیم !


2)رو سوالو میخونیم و گزینه ها رو میبنیم دوتا گزینه قطعا غلطه پس خط میزنیم بین دوتا شک داریم !میایمو اون دوتایی که میدونیم غلطه روی شماره گزینه (دقت کنید بچه ها نمیگم خور گزینه روی شماره گزینه تا اینطوری آسیبی به گزینه سوال وارد نشه چون ممکنه یه درصد بعدا متوجه بشید اون گزینه درست یوده و مجبور نشید هی پاک کنیدو این حرفا)و اون دوتایی هک که شک دارید به نشانه دو گزینه شک دوتا چوب خط عمود کنار سوال میکشید و رد میشید 

نکته: بچه ها اشتباه خیلی ها از جمله خودم اینه که وقتی بین دوتا شک دارم باید تو همون لحظه اون سوالو به هر زوری شده جواب بدم و ولش نمیکنم برم سوال بعد در صورتی که به قول پدیده میگه ذهن تو در اون لحظه بت گفته محیا جون گزینه الف و د قطعا غلطه برو سوال بعدی من الان نمیتونم بین گزینه ج و ب تصمیم بگیرم 

ولی تو یه لنگه پا وامیسی که نع خیرررر الا ولله که تو باید همین الان به من بگی ج هست یا ب 

و این باعث افزایش احتمال خطا میشه !پس همون لحظه با ذهنت دعوا نکن که بگووووووو بگووووو باید بگی اذیتش نکن اون باید تا ساعت 12:10 دقیقه تورو ساپورت کنه !!

ضمنی که یه مشاور دیگه پارسال بم میگفت زمانی که تو اون گزینه رو ول کردی و رفتی سراغ سوال بعد ذهن تو خودش داره برای پیدا کردن اون سوال سرچ میکنی تو خودش در صورتی که تو داری سوال های بعدی رو میخونی برا همینه وقتی گاهی بر میگردی میبینی عه وا چه سوال آسونیو من جوابشو بلدم!


خب بچه ها به همین ترتیب ممکنه به هنگام خوندن یه سوال بفهمیم یه گزینه قطعا غلط بوده و بین سه تا شک کنیم در نتیجه سه تا چوب خط بکشیم یا این که خیلی دیگه شوت را زدیمو میبنیم بین هر چهار تا شک داریم و در نتیجه میایمو چهار چوب خط یا مثلا یه علامت مث دایره و اینا میزنیم 

به این شیوه تا اخرین سوال درسو رو رفتیم و مطمئنیم که هرچی که بلد بودیمو با احتمال 90درصد درست جواب دادیم و معموالا بین 50تا60 درصد حالا بستگی به توانایی خودتون تو اون درس داره رو پیش رفتیم 

و اگر دانش آموز تیزی بوده باشی تو این مدت یک سوم و یا دو سوم زمانت رفته و یک سوم زمان باقی مانده رو برمگردی رو سوالات دو گزینه شک و یبار دیگه گزینه ها رو برسی میکنی اگه قبلا به این نتیجه رسیده بودی که گزینه ج چشمک زنه و مثلا احتمال 60 درصد درسته  وگزینه د 40 درصد  دوباره بررسی کردی و دیدی که د 90 درصد درسته و ج 10 درصد همون د رو میزنی ولی اگه شکت برای د بشه 60 درصد و برای ج 40 درصد بهتره که همون گزینه ای که اول چشمک زده رو تو پاسخبرگ جواب بدی چون اینطوری حتی اگر دو گزینه شک هاتم غلط در بیاد یه تعدادی درستو یه تعدادی غلط در میاد که چون معمولا درستا بیشترن در هر صورت به نفعت میشه!!

بازم اگه زمان داشتی مییری 3 گزینه 

بچه ها چیزی که مهمه اینه که شما حتما باید دو گزینه شک ها رو جواب بدید و ولشون نکنید حتی اگه تایم درس تموم شده باشه چیزی زمان نمیبره شاید یک دفقیقه یا دو دقیقه از درس بعدو بگیره ولی برای سه  وچهار گزینه شک ها به محضی که تایم درس تموم شد ولش میکنید !!

البته برا جواب دادن سه گزینه شک ها لازمه بتونی یک گزینه دیگه رو هم به طور قطع از میدون خارج کنی و بین دوتا گزینه مثل سوالای دو گزینه شکت انتخاب کنی!1

حالا اومدیم و بعد پاسخ گویی به سه گزینه شک هامونم وقت زیاد اوردیم و هنومز وقت داریم که به چهار گزینه شک ها نگاه کنیم  اینجا میگه اقا اگه درس ضریب بالایی مث ادبیاته بعله برا چهار گزینه شک هاتم وقت بذار(به شرطی که بازم بتونی دو گزینه رو قطعا از دور خارج کنیو به شیوه دو گزینه شک بهش جواب بدی) ولی اگه درسیه که ضریب بالا نیس و میدونی درس بعدی ضریبش بیشتره مثلا شما برا عربی تا چهار گزینه شک هم وقت زیاد اوردی با این حال ول مینکنی میری همون وقتو میذاری برا دینی که ضریب بیشتری داره!!


بچه ها امیدوارم متوجه شده باشید چی به چی شد تا جایی که تونسم روون توضیح دادم

اگه جایی رو متوجه نشدید بپرسید

فعلا....


نوشته شده توسط محیا در ساعت 12:23 | لینک  | 

خدایا به امید خودت...


امروز صبح پاشدم و هیچی درس نخوندم صبحانه و چایی رو زدمو حاضر شدیم بریم پیش پدیده 

مث همیشه اون ترس خاص باهام نبود چون تقریبا اون چیزایی که ازم میخواستو انجام داده بودم حالا راست یا دروغش بماند!!!

سر کوچه یهو بابا ایستادو گفت برو! گفتم عه وا مگه شما نمیاین؟؟

گفت نه بابا من امروز خیلی کار دارم واقعا نمیتونم بیام ولی یهو نظرش عوض شد ازینکه منو سر کوچه بذاره و گفت باهات میام ازش عذر خواهی کنم که من نمیتونم باشمو میرم

خلاصه رفتیم تو طبق معمولی خانوم منشی زیادی مهربونو زیادی تحویل بگیر شیفت صبح بود !! هردوتا منشیشو دوس دارم واقعا دخترای خوبی هسن حالا صبحیه یه کم ساده تره ولی بعد از ظهریه در عین جدی بودن مهربونه!! و دقیقا میشه مث یه دوست یا یه خواهر باش بحرفی!!

منم رفتم پشت در و به حرفای پدیده که داشت با پسر قبل من میحرفید گوش میدادم 

از پشت درم معلوم بود پسره خیلی مظلوم و ساده اس خلاصه پدیده یه ذره آب کشش کردو در عین آب کشی آرومشم میکرد خخخ بعد که تموم شدو اومدن بیرون دیدم پسره با مامانش اومده مشاوره دقیقا برعکس من که با باباییم رفتم(کار دنیا برعکسه دیگه) پدیده بابارو دیدو دست دادنو رو بوسی کرد و به بابا گفت میبینید پدر مادرا بخاطر بچه هاشون چه کارها که نمیکنن مادر باید همراه بچه اش بیاد مشاوره!(منم ضمن سلام گفتم خو اینکه چیز عجیبی نیس منم باید همراه پدر بیام مشاوره!)

بعد بابا گفت که شرمنده و من نمیتونم باشمو اینا پدیده اولش یه کوچولو صورت شدو گفت اشکالی نداره دختر حالو احوالش چطوره بابا طبق معهمول گفت خیلیی خوبه و میخونه واینا منم در تکذیب حرفای پدر گفتم اتفاقا دختر خیلییییییییی هم الان حالش بده !بابا که رفت گفت برو تو من یه چایی بخورمو بیام

قبلش پرسید چرا بدی گفتم حالا میگم! یه صورت تاسف باری گرفت گفت به خدا حیفییییییی نکن اینطوری و بعدم یهو چهره رو بدجنس کردو با خنده گفت اما نع درستتتتتتت میکنمممممم آره!!!


و اینطوری شد که جلسه مشاوره رسما شروع شد !!

گفت چته؟؟ گفتم درد همیشگی : استرس! نا امیدی ! روحیه گند ! توهم اینکه من قبول نمیشمو این حرفا 

گفت تو واقعا چته محیا ؟؟ چرا با خودت اینکارو میکنی ؟؟ پسره میاد اینجا ترازش افتضاح میگه آقای پدیده(حالا فامیلش چیز دیگس ها!) من فقطططط باید پزشکی تهران بیارم از الان برا انتخاب رشته من تو جریان باشید!! در صورتی که من مطمئنم اون اصلا پزشکی نمیتونه بیاره تهران که پیش کش اونوخ تویی که با همین وضعت من میدونم پزشکی اصفهان هسی !! ولی با این روحیه خراب میکنیو قبول نمیشی!!

میگه این روحیه ات بدبختت کرده!! استعدادو داره میسوزونه گفت من نظرم نیس بچه ها برن پیش روانپزشکو قرص ضد استرس بخورن و تا جایی که میشه میگم خودشون رو کنترل کنن ولی تو فک کنم چاره ای نباشه و مجبور شیم ماه اخر قرص بخوریم !

و حرف هایی زد که باعث شد کمی بغض کنم و یه کم درد دل اینکه از بابا بگم که چقد دوسش دارمو شاید بیشترم بخاطر اون ناراحتم که چقد چشم انتظاره 

گفتم من همیشه به خدا میگم خدایا حتی اگر صلاح تو اینه که من 10000هم بشم فقط بابام دلش راضی باشه و به همین ده هزارم افتخار کنه نمیخام حتی یه درصد تو دلش بگه نگاه این همه خرج کردیم وقت گذاشتیم تهش این شد!!

احساس کردم بعد درد دل هام پدیده به کلی دیدش نسبت به اون محیایی که میشناخت عوض شد 

بم گفت امکان نداره کسی که مشاور داره و کلاس میره و درس میخونه رتبه اش بد بشه اقلا بالای 4000 که مطمئنم که 97 درصد نمیشه!!گفت و تویی که باید خودتو وصل کوه بزرگی به اسم خدا بکنی

میدونی چقد خدا عاشق ماهاس !؟ به ویژه جوون که خدا مث یه عاشق دورش میگرده و ما نمیدونیم 

گفت میدونی خدا تو رو بیشتر از من حتی دوست داره گفت تو خیلی دلت پاکه محیا !!گفت چرا وقتی اون اینقد دوستت داره این حالته و روحیه ات میدونی اینا ناشکریه؟؟ واقعا ناسپاسی !!!

من: (حالت بغض ولی عمرا بذارم اشکم بریزه جلو پدیده!!)

و پدیده یه داستان گفت:

در زمان حضرت موسی یه جوانی بوده که همه نوع گناه و به قول پدیده دهن کجی به خدا کرده بوده و خدا به خاطر گناهان بیش از حد همون یه جوون بارون رو به قوم موسی میبنده! وقتی موسی دعا میکرده واسه اینکه خدا بازم باران رحمتش رو نازل کنه از طرف خدا وحی میاد که ای موسی در بین شما یه جوونی هس بس گناه کار و من فقط بخاطر اون آب رو از این همه مردم و حیوانات و نباتات گرفتم برو و به قومت بگو این جوون ازش بیرون بره وقتی رفت باران خواهد اومد!! و موسی این مسئله رو به مردم میگه همون جوون در میان مردم بوده و دیده خیلی ضایعس اگه پاشه بره بیرون همون جا تو دلش گفته خدایا اگه به خاطر من آب رو به این مردم بستی من دیگه گناه نمیکنم و توبه میکنم 

همون لحظه بارون میباره و حضرت موسی سوال میکنه از خدا که الهی کسی که از بین ما خارج نشد پس چرا باران رو نازل کردی؟؟ خدا میگه اونی که میخاسم بیاد خودش اومد و از "مقربان" درگاه من شد و موسی از خدا تقاضا میکنه که اونو بهش معرفی کنه و خداوند میفرماید اون موقع که از بندگان گنهکار من بود معرفیش نکردم الان که از مقربان شده معرفیش کنم؟؟!!



و پدیده گفت که محیا خانوم من روی حساب باز میکنم بیخودی گند نزن به استعداد خودت و امید بقیه

گفت از هرکدوم از معلمات پرسیدم ازت راضی بودن گفت فک نکن معلم با من رو دربایستی داره اونا به من حقیقتو میگن بودن کسایی که گفتن نه اینا فایده ندارن!! پس فک نکن وقتی میگن باهوشی عاشق چشم و ابروتن!!

گفت تو دانش آموز یک مدرسه تون بودی و اگه اون مدرسه هم نبودی الان خیلی بالاتر ازین حرفا میشدی

گفت من به خاص بودن تو ایمان دارم که دارم این حرفا رو میگم!! میگفت با اینکه خیلی کم حرفیو سکوت میکنی اینجا ولی میشه فهمید که چقدر بیشتراز هم سنات زندگیو درک میکنی و سعی مینکنی عاقلانه برخورد کنی!!

فقط گاهی خیلی بچه بازی در میاری خانوم باش! دخترم بشم نازت شم (قوروبن صدفه یزدی)گوش حرف کن آفرین محیا!(حالا فک کن پدیده قوربون صدقه بره این دیگه خیلی بعیده واقن!)



و پدر در این لحظه یهو وارد اتاق شد!!

و پدیده آبروی منو برد برگشت همه درد دلای منو راست گذاشت کف دست بابایی که اقای اکبریان همون طور که شما اینقد محیا رو دوست دارید اونم عاشقتونه و همش میگه من نگران بابامم و میدونم برام زحمت میکشه نمیخام زحمتاشو بی نتیجه بذارم منو بگو مردممممممم از خجالت !! خدایی من با خانوادم هیچ وقت مکالمه احساسی و دلی ندارم که بگم چقد عاشقشونمو این حرفا که !! خب خجالت کشیدم خیلیییی!!

ولی خب خوبم شد که بابا بدونه من بچه نفهمی نیسم و قدر میشناسم !!!


حرفای دیگه ایم زد 

و یه تکنیک یادم داد که فردا تو یه پست میذارم بچه ها 

حتما ازش استفاده کنید چون به نظرم خیلی به درد بخوره!!گ


فک کن اخر سر هم پدیده برگشت گفت "محیا" کتابای گاجو که گفتم گرفتی چهارتاشو ؟؟ منو بگو وا رفتم که گفت محیا اخه همیشه فامیل میگفت 

تو مدرسه مون که بودم از مدیر گرفته تا آبدارچی همه محیا صدام میکردن!! جالب بود که امروز پدیده هم اینطوری منو صدا کرد حس کردم بیشتر بم نزدیک شده!!!!


---------------------------------------------------------------------------------------------

محیای درون: محیا درستو بخون ببین همه منتظرن ببین بابارو حتی مامان و مجتبی ای که به ظاهر خیلی طالب قبولی تو نیسن!!

امید پدیده سخت گیر ترین مشاور یزد رو اونی که عمرا به کسی بگه تو حیفی داری خودتو تباه میگنی

عشق خانم زیستت به دانشگاه شهید بهشتی که تو اون روز آرزو کردی با قبولیت تا حدودی دلشو شاد کنی و از اینکه پسرش شهید بهشتی نیورد و ایران اورد تا حدودی بتونی بش بگی که چقد دوسش داری

و ایمانی که آقای شیمی بهت داره 

محیای بیرون: میترسم محیای درون میترسم از پسش بر نیام

محیای درون: خاک تو سرت این همه نصیحتت میکنم آخرشم حرف خودتی 

بشین درستو بخون میزنم تو دهنتا؟؟؟

محیای بیرون: خیل خب تو هم برا من آدم شدی باشه میخونم اصلا من به عشق خانوادم پدیده دوستام همه میخونم توهم زیاد برا ما هوا ورت نداره چون تو محیای درونی البته دوستت دارما غصه نخوری!!

محیای درون: قبولت دارم رفیق محکم باش پلیز!

محیای بیرون: اوکی عخشم!!


------------------------------------------------------------------------------

تشکر نامه:

امروز خواستم تشکر کنم به خاطر حال خوبم از کسایی که تو این دوران واقعا کم نذاشتن 

از پدرم که فقط به عشق اونه که نفس میکشم و درس میخونم  و به لطف اونه که هنوزم مزه انسانیت لای دندونامه 

از پدیده که حتی با دعوا کردنش هم منو بزرگ کرده و امیدوارم منه ببخشه که گاهی پشت سرش کلی بدو بیراه میگم و ازش شاکی هسم 

از دوست عزیزم زینب که دیروز تا فهمید دارم گریه میکنم زنگید که آرومم کنه و تو این دوران اون تنها دوستی بوده که از دوران مدرسه باهام صادقانه بوده و هیج خیانتی بم نکرده!!

از دوستای اینجام به ویژه ویدای مهربونم که همیشه بوده و این اواخر سنگ تموم گذاشته 

از سوگند جان که هرشب میادو کلی انگیزه میده 

از آیدای خوبم که چقد معصوم و مهربونو پاک و البته کم حرفه (خخ)

از شیوا خانومی که بالاخره روشن شد و نظر داد و منو از وجود خوبش آگاه کرد و اینکه حس میکنم یه جورایی اونم قبولم داره !! و امیدوارم امسال دیگه به آرزوش برسه 

از خانوم یک مادر که واقعا حس مادرانه اشون تو نوشته های مهربونشون موج میزنه واقعا ممنونم که میانو وقت میذارنو خزعبلات ذهن در هم منو میخونن!!

و از همه کسایی که شاید الان تو ذهنم نیسن ولی بدونن که واقعا من یادم نمیره که تو چه روزایی کنارم بودنو تنهام نذاشتن !! واقعا اینا دوستای واقعی ان تو زمان خوشی که با کسی بودن هنر نیس !!


و خدای خوبم از تو بیشتر از همه ممنونم به خاطر اینکه میبینیم و کمکم میکنی ببخش که من اونقدا بصیرت ندارم تا عمق احساس تو رو درک کنم !! دوستم داشته باش خدایا وقتی تو باشی همه چی هس !!

بندگی کن تا که سلطانت کنند             تن رها کن تا همه جانت کنند!



ببخشید طولانی شد !!

یا حق...

نوشته شده توسط محیا در ساعت 18:0 | لینک  | 

امروز به اون دختر بچه حسودیم شد 

به اونی که چقد پر غرور دست مامان مهربون و جوونشو گرفته بود

و یه بستنی لیوانی دستش بود

به اونی که همه دنیا رو تو لذت همین بستنی خلاصه میکنه 

به اونی که نمیدونه زشتی و خوشگلی  چیه پزشکی چیه رتبه کنکور اصلا سیری چند!!

به اونی که میدونه باباش اونقدی پول داره که براش بستنی و لباس بگیره و برا مامانش لواز آرایش

ولی نمیدونه اسکناسو ریال چیه!!!


با دیدن اون دختره که تو اون لحظه داشت با دستش موهاشو کنار میزدو یه قاشق از بستنیشو میخورد یاد حرفای دیشب راحله  افتادم!!!

و ناخداگاه بغضم تازه شد 

راحله ای  که با رتبه 9000 رفته بلاروس و پزشکی میخونه

اونی که فک میکردم چقد دوست خوب و مودبیه 

میدونی دیشب چی ها بم گفت ؟؟

بم گفت حسودیم شده گفت سوختتم که اون الان داره پزشکی میخونه

گفت قیافت شبیه گوه میمونه!!


واقعا خاک تو سر من که همه رو چقدر خوب و مودب میبینم خاک تو سر منی که فک میکردم نه بابا یه دوست آدم حسابی دارم اونور ایران(اخه اهل خراسان شمالیه)

واقعا خاک بر سر من که همیشه خودمو پایین میگیرم 

منی که اجازه دادم هرچی خواست بی گناه بارم کنه و عقده ای خظابم کنه!!

منی که مث روز حتی برام روشن تره که از اونو امثال اون خیلییییییییییی بیشتر از این حرفا بالاترم 

آخه اگه عرضه داشتی تو همینجا پزشکی میوردی!! 

من فقط بخاطر جهل این آدم سکوت کردممممممممممم 

و دیشب تا حالا چند بار زدم زیر گریه 

امروزم با خدا حرف زدم 

گفتم آخه دلت نمیسوزه ؟؟ دلت رحم نمیاد وقتی من اینهمه زجه میزنمو تو نمیبینی ؟؟؟

خدایا قسمت میدم دیگه بسهههههههه این امتحان من نمیتونم 

من فقط الان دلم " مرگ " میخواد

منی که الان 18 سالمه 

و روح 18 سالم دلش میخواد چال بشه 

منی که همه صف کشیدن تا شکستمو ببینن 

خدایا التماست میکنم من باز تحمل گریه های اون شبو ندارم 

خدایا من نمیتونم ذوق زدن دشمنامو ببیبنمو آروم باشم 

خدایا من نمیخام مزه انسانیت از یادم بره 

دیشب خیلیییییییییی دلم شکست با اینهمه مث هردفعه بات دعوا نکردم 

خدایا من که از همه گوهایی که خورده بودم توبه کردم

یعنی اینقد سیاهم اینقد بدم که نمیخای دستمو بگیری؟؟

اینقد گند زدم به روحم؟؟ اخه خدایا تو که عادل بودی تو که همه میگن ته انصافی 

پس چرا دلت به حالم نمیسوزه؟؟؟

چرا ومقتی چشمای بابامو میبینم خون دلم میشه که چقد منتظره ولی من کصافط گند زدم به 
آیندهم منی که اینقد میترسمو استرس دارم که بخاطر همین مطمئنم بازم کنکورو بد میدم 

منی که نمیتونم یه روزم سر انرژِی مثبتم بمونم 

اخ گلوم درد میکنه از بس گریه کردم 


خدایا من بیخودی یاد گرفتم همه رو ببخشم 

نمیبخشم 

نمیبخشمت راحله خانوم که حال این روزامو بد تر کردی 

من به تو حسودیم نشده رفیق 

ما بابامون پول نداره .میدونی؟؟ اما برا یه لقمه حلالش سگ دو میزنه 

مامانمونم کلی صدای جیغ جیغ بچه تو سرشه که وقتی میاد خونه حوصلمونو نداره که باهامون حرف بزنه 

حوصله نداره مث مامان شما با دخترش درد دل کنه!!


آره همین منی که چپ و راست به مامانم توهین میکنم پاش بیوفته گوه مامانمم نمیدم دستت !!

و برات دعا میکنم که هیج وقت هیچکی تحقیرت نکنه 

تو خیال کردی که منو تحقیر کردی ولی این خودت بودی که کوچیک شدی

خودت که بهتر از هرکسی میدونی چقد بدبختی و داری ادای خوشبخت ها رو در میاری!!

امیدوارم موفق بشی موفق تر از این مثلا موفقیتت!!



خدایا نگام کن دلت برای این صورت خیسم بسوزه برای چشام که جدیدا وقتی گریه میکنم اونقد میسوزه که نمیتونم بازش کنم 

دارم کور میشم 


اگه قراره زندکی من تا اخرش همین بمونه و به هر طرف که نگاه میکنم هیچچچچ  چیزی برا خوشبختی نباشه 

خدایا همون بعد کنکور جونمو بگیر

قبلا از مرگ میترسیدم الانم میترسم میدونم خیلی گناها کردمو نماز روزه دارم اما تهش جهنمه ولی تا اخر که نیسم بالاخره میبیریم بهشت

خدایا اگه اینطوره من از صمیم قلب میخام که تصادف کنم یا یهو قلبم وای سه وبمیرم 

بعد از عذاب اقلا بعدش دیگه پیش تو جام خوبه 

دیگه دلم نمیسوزه که عرضه کنکور قبول شدن ندارم 

یا اینکه دختر زشتی ام 

یا اینکه مامان اینطوری یا اینکه بابا اونطوری

دیگه برام مهم نیس!!

نوشته شده توسط محیا در ساعت 12:58 | لینک  | 

یعنی دانش اموای مامانم تو حلقم که ور میدارن برا معاونشون عیدی میارن اونم چی?

ازین عروسک های خاله قورباغه!

ما بچه بودیم جرات نمیکردیم یه لب خند ملیح برای خانم ناظم بیایم حالا این فسقلیا رو باش چه کارها که نمیکنن. خخخخ


نوشته شده توسط محیا در ساعت 20:10 | لینک  | 

کنکور هیچ استرسی نداره 

من که از امروز مطمئنم که رتبم بین 410-450 میشه 

حالا میبینی 

کلا عدد 4 هم ارادت خاصی به من داره 


درصدای کنکورمم ایناس 

یعنی تو کارنامم کنکور 93 من عیننا همچین درصدایی رو خواهید دید 

حاضرم شرط ببندم باهاتون.عاغا شرط میبندم سر چند؟؟ سر چی؟؟؟

12 مرداد شایدم 10 مرداد 93 باید شرطو که باختید پولشو بم بدیدا ...


درصدا:

ادبیات75

عربی52

دینی90

زبان60

ریاضی 30

زیست 80

فیزیک50

شیمی 80 


رتبه زیرگروه(1) بین 410-450

رشته قبولی: دندان پزشکی/دکتری حرفه ای/واحد علوم پزشکی واحد شیراز

شایدم  ...... دندان پزشکی/دکتری حرفه ای/واحد علوم پزشکی نصف جهان(خخخ)



----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: میدونم شاید تعجب کنید ازین حرکتم

اما من از امروز تصمیم گرفتم که ادم قوی باشمو صبورانه برم جلو 

واصلا نا امیدی به خودم راه ندم وایمان داشته باشم به خدام و به هدفم 

پ.ن:نمیخام استعدادم تو یه رشته دروپیت یه عمر سوخت بره به خاطر تنبلی امروزم 

واسه همین پس از چند روز تدبر واعصاب خوردی تصمیم گرفتم که مثل پارسال نکنمو زحمتای 6 ماهمو تو دوماه اخر به باد فنا ندم .آخه من یه "محیام"

پ.ن:خدای مهربونم سرنوشت من رو تقدیری مبارک قرار بده تا آنچه را که تو دیر میخواهی زود نخواهم...

نوشته شده توسط محیا در ساعت 10:35 | لینک  | 



مردی از صحرا گذر میکردی که چشمانش به شیخ اوفتاد . هنگامی که دید شیخ خار مغیلان بر دوش همی کشیدی گریبان چاک کرد و نعره ها زدی و مرید حلقه به گوش او گشتی  ! شیخ او را به مریدی خود پذیرفتی و او را حکمت ها و فضایل بسیار اموخنی و پرده ها از چشمانش کنار زدی تا او صاحب دانش ها و اسرار زمان خود گشتی .  

روزی شیخ مرید را گفت :  یا مریدا اینک که به مجاهدات ما و خود حکمت ها اموختی خود را در ازمون ها ازمایش باید کرد تا صدق نفس بر تو معلوم گردد !
مرید که در مطاوعت شیخ راه هایی بس صعب العبور را گذرانیده بود این سخن را نیز گوش گرفت و راهی سازمان سنجش شدی تا ثبت نام کنکور کردی .. !
 چو روزها گذر کردندی و حقایق معلوم گشتی سازمان سنجش مرید را نامبر وان فضایل و علوم اعلام کردی
رییس سازمان مرید را که به تهذیب نفس مشغول بود را در خوانقاه یافتی و دخول کردی و حقایق را بر او عیان کردی و گفتی : مریدا تو خیلی خفن بودندی و کنکور را لوله کردندی و همه ی علوم را ترکاندندی و نفر اول شدندی !
مرید با مسرت به بالا و پایین پریدندی و نعره ها زندنی و کنیزکان را فرمود پیاله های شراب اوردندی . رییس سازمان با دیدن کنیزکان و پیاله ی شراب شاخ دراوردی و مرید که دانست سوتی دادستی زود کنیزکان و پیاله ها را پنهان کردی !
رییس سازمان چو شرم مرید را دیدی این خبر  مرید را بداد و برفت :
 یا مریدا تو در رشته ی طبابت قبول شدندی ...
مرید که این سخن بشنید آب در گلو مبهوت مانده را قورت دادی و  از خشم گریبان چاک داد و دیوارهای خانه را همی آوار کردی و به سوی شیخ رفتی و نعره ها بر او زدندی و خشتک او را دریدی و بر سرش کشیدی و فحش های عمه دار به او نهادی .. !

 

شیخ که حالات مرید را دیدی پا به فرار گذاشتی و دیگر هرگز مریدی را کنکور دادن نفرمود !!



برگرفته شده از dr-20.blog.ir

نوشته شده توسط محیا در ساعت 10:20 | لینک  | 

سلام 

امروز کلاس زیست داشتم البته میگفتم دیگه نمیرم کلاسایی که این پدیده منو به زور مجبور میکنه که برم 

ولی انصافا دیدم هر فصلی از زیست هم نخوای بری کلاس این ژنتیک جمعیت رو واقعا نمیشه که نری حتی به نظرم ژنتیک سال سوم رو میشه خودت بخونی که من نیز خودم خوندم ولی جمعیت واقعا مزخرفه !!

مخصوصا سوالای کراسینگ اور و مسائلش 

واقعا من نمیدونم این مولف های کتاب درسی ما رو چی فرض کردن که حدود نصف پاراگراف راج به کراس توضیح دادن اونم یه سری چیزای مسخره و الکی بعد میبنی چقد تست مسئله ای از توش در اومده 

حالا اصلا کلا هرچیزی تو تست مدل مسئله ای باشه این طوریه معمولا تو کتاب خوب توضیح نداده !! مثلا ژنتیک رو از تخته سیاه میتونی روون یاد بگیری ولی برا کراس هیچ کتاب مفیدی پیدا نکردم 

البته الان که دارم مینویسم فک کنم اواخر تخته سیاه یه توضیحاتی هم راج به کراس داده

خلاصه بسی علم مان در مورد کراس افزایش پیدا کرد و در مسیر بر گشت کلی به مولفین گرامی فحش دادیم در دلمان !

آخه خدایی بی انصافیه که کتاب اونقد مبهم سوالای کنکورم اونقد تخصصی یعنی دقیقا به علم غیب و جادوگری نیازه برا جوابش!

مسیر برگشتم رو نصفشو با واحد(اتوبوس شهری) نصفشم با پاهای شخضیم برگشتم 

و هوای بهاری بسی دل انگیزی بود و خیابان هایی خلوت که من نمیدونم واقعا این اهالی بازار چه حالی میکنن که ساعت 10 اینا میان سر کار !!

چند وقتی بود دنبال به راهی بودم برای اینکه صبح ها اینقد خوابالو نباشم و پس از تفکرات متعدد و فکر به انواع و اقسام حرکات موزون به این نتیجه رسیدم که دراز و نشست بروم که دیدم واقعا سختتتتتت که هیچ اصلا جان فرسا است !!(حال میکنی یه خوده کتابی مینویسم یخوذه عامیانه؟؟)

خخلاصه دیدم نع این که جواب نمیده به کنکور نرسیده میمیرم با این سیستم و بالاخره تصمیم شد که طناب بخریم !!

و بعد کلی دس دس کردن برا خرید این موجود عزیز و مفید امروز سر راه از ورزشی رو به رو دفتر مجی یک عدد طناب تهیه شد !! اولش باور نمیکردم آقاهه بشناسه که من نوه بابا بزرگم(!) هستم ولی دیدم نه چقدم تحویل گرفتو جلو پامون بلند شدو تعارفو این ها همی!! ماهم کلی دلمان خش شد !!

و چند عدد کیک کاکائویی هم خریدم با شیر نوش جان کنم !!


واقعا چقد این زرتشتی های محله مون رو دوست دارم خیلییییییییییییییییییییی مهربونن خیلی 

واقعا به نظرم باید انسانیت رو از اونا یاد گرفت ادبو برخورد با هم نوع رو از اونا یاد گرفت 

و چقد ما بیشعوریم که گاهی به خودمون اجازه میدیم بهشون بد و بیراه بگیمو نجس خطابشون کنیم 

چند وقت پیش با یکی همچین بحثی کردم !! و گفت خدا گفته نجس هسن!!

گفتم وقتی یه نفر خوبه چرا باید خدا اون دنیا به خاطر دینش عذابش کنه و اون گفت چون خود خدا گفته باید اسلام بیارن!!

و امروز در مسیرهم کلی به این مهم فکر کردم و به نتیجه رسیدم که مگه هدف از اسلام چیزی جز خدمت به خلقو نیک زندگی کردن بوده؟؟ مگه چیزی جز حرکت به خوبی و زیبایی بوده 

چه فرقی میکنه با چه دینی تو این مسیر گام برداری وقتی با این اعتقاد خدا رو هم قبول داری  وشرک نکردی و میدونی تنها خدا خالق این دنیاس و بس !!

سر میدون نزدیک خونه سه تا مغازس به اضافه یه تایپ و تکثیری طبقه بالا که زرتشتی هسن 

یکی تعمیرات لوازم خانگی داره که بابا همیشه کلی از خوبی این مرد میگه

یکی لوازم آرایشی که خیلییییییییی هم قیمتاش خوبه هم به قول ما یزدیا پدر سگ گری و خورده شیشه نداره و یه آدم کاملا ساده!!ولی خب همین آدم یه بار به مامانم داشت میگفت :

هم سایه(همیشه مارو همسایه خطاب قرار میده!هرکدوم از اعضای خانواده که باشیم فرقی نداره اسممون همسایه هس!)ماهم زرتشتی داریم که از صد تا مسل (MOSOL) همون مسلمان بد تره !! 

و اون کتاب فروشه که من دلم میخواد یه روز کامل بشینمو باهاش حرف بزنم 

مخصوصا اگه روز بد و پر طنشی باشه وقتی حرف میزنه فک میکنی کل انرژی مثبت های دنیا و همه آرامش های دنیا به سمتت میاد ( البته من اونقدا باش صمیمی نیسم ولی در حد فروشنده هم که باش بحرفی میبنیی چقد آرومت میتونه بکن حتی یه سلام کردنش) البته خب محض سرویس شدن دهن افراد منحرف این اقا حدودا 40 و خورده ای سال رو دارن !!

یه بارم یکی از نوشته هامو دادم خوند کلییییی حال کرد و منو تشویق کرد که بنویسم !! و حتما نویسنده بزرگی خواهم شد ولی اغراق هم کرد !!!

خلاصه اینکه واقعا اگه یه چیزی تو محله مون باشه که منو راضی کرده و من واقعا بش عشق میورزم ومطئنم سال دیگه که برم شهر دیگه دلم براشون تنگ میشه همین هم محله ای های زرتشت هسن !! که از مهربونی و انسانیت واقعا هیچی کم ندارن !! خدا حفظشون کنه!!



پ.ن: یکی از فانتزی هام اینه که مثلا سال دیگه که رفتم یه شهر دیگه یهو بی هیچ مناسبت و درست زمانی که خانواده منتظر اومدن من نیسن!! یه زمانی که بدونم هیچ کی خونه نیس با کلید درو باز کنمو بیام تو قشنگ لباس خونه ای بپوشم و یه نهار مشتی درست کنم! و وقتی اهل خونه اومدن از اومدنم سوپرایز بشنو مادری که هیچگاه حوصله غذا درست کردن نداره هم از دیدن دختر ماهش هم ازین که نواس غذا بپزه بسی خرسند شود!!

نوشته شده توسط محیا در ساعت 10:14 | لینک  | 

سرم به شدت دررررد می کند!

یک عدد دودسیل بنزوییک اسید پلیز...

نوشته شده توسط محیا در ساعت 21:41 | لینک  | 

این روزها خیلی بیشتر تو را میفهمم

تویی که صداقت در لابه لای وجودت موج میزند 

تویی که به خوبی عشق را به هموگلوبین های قرمز زیبایت آموخته ای 

تویی که شاید کم نفس می کشی ولی خوب نفس می کشی!

ببخش که این روزها خیلی سرت را درد می آورم 

می دانم من کلا آدم پرحرفی هستم اصلا سکوت هم سرم نمی شود!

من زیادی از این سکوت های مبهم خوشم نمی آید 

ترجیح میدهم حرف بزنم 

و تویی که چه خوب و لطیف به حرف های من گوش میدهی 

تویی که شاید بیشتر از بقیه این روزها حالم را درک می کنی 

و تو هم صحبت این روزهای نامرد من شده ای 

و میبینی که هرچه هم با تمام قدرت عقربه ها را هل می دهم تا 6 تیر برسد بازهم این عقربه ها نا مردی میکنند می گویند تا صبر را یاد نگیری نمیروریم 

اما در خلال همین نامردی اشان چقدر هم زود دیر می شود!!

خیلی دوستت دارم 

کاش همیشه باشی یا اقلا کاش تا 6 تیر سالم بمانی چون بی شک خیلی بودنت مرا آروم میکند 

وقتی در مورد تو فکر میکنم میبنیم برای رفاقت خیلیی خوب هستی ولی برای ازدواج نه!

اگرچه که این روزها تو و خدایمان مخاطبان خاص عاشقانه های من هستید !

و تو چه خوب کلافگی هایم را در آبی وجودت محو میکنی !

وچقدر آرام با من سخن میگویی

ببخش که گوش های من یارای شنیدن حرف های ناز تو را ندارد !!

بله! من را ببخش ماهی قرمز کوچک من!!

نوشته شده توسط محیا در ساعت 18:36 | لینک  | 

دلمان گرفته...

دلمان گرفته این روزها از خیلی چیزا که میبینیم و خاطرمان را آزرده میکند 

از خزعبلاتی که مدام در گوشمان خوانده شده که : بی خیال غصه به مادیات نباید فکر کرد دنیا کوتاه است و زود میگذرد چرا حرص میزنی برای خوشبختی دنیا!!

فقط میخواهم بدانم کدام ابلهی این موضوع را برای انشا انتخاب کرد که آیا علم بهتر است یا ثروت 

و کدام انسان ابله تری که نوشت علم بهتر است! شاید میخواست ادعای فضل وادب کند یا مبلغی خود شیرنی کرده باشد برای معلمش !و جالب تر اینکه امروزه استدلال میکنند که فردی که درس خوانده و بهترین یونی و بهترین رشته بوده است وضع مالی خوبی هم دارد پس>>>>> علم بهتر از ثروت است !!

من از شما میپرسم : آیا شما وقتی میبینید که شخصی با سطح علمی پایین تر ولی توان مالی عالی امروزه توانسته به آنچه آرزو در زندگی داشته چه علمی چه غیر علمی برسد تناقضی در ذهنتان ایجاد نمیشود؟؟ ونورون های مغزتان شاخ در نمی آورد؟؟

کاملا مشخص است که هرکی میگوید علم بهتر از ثروت است فقط خزعبل بافته و انسانی بس بی مخ است !

 ومنی که مجبورم اینجا خودم را به صد تیکه جر بدهم تا کنکوری بدهم  و راحتی شوم والبته "گمان" کنم که میتوانم بعد از کنکور اندکی بیاسایم!!!

و نتیجه ای که مثل پتک میخورد بر سر خود و خانواده امان و درد هایی دارد که مپرس!

و اشک هایی که مثل ابر بهاری که هیج از سونامی های مثلث برمودا هم دردناک تر و خیس تر است !

و چه آرزوهایی که مثل تیکه های یک قاصدک بر باد میرود و چه بای بای های عاشقانه وسوزناکی که با آن ها نمی شود!


آخر چه بگویم من؟؟ از اینهمه درد در سینه ام چه بگویم؟؟ که سعی میکنم لبخندی بی مزه تحویل همگان بدهم و وانمود کنم چیزی نشده و من نیز مثل انها در حصار این زندگی تکراری محبوسم !!

منی که شاید پارسال با خیال راحت پزشکی بین الملل می آوردم ولی ته جیب های پدر جز نخی که برای تودوزی شلوار بود(اغراق) چیز دیگری نیافتم! منی که هزار بار در خود مشکنم وقتی هر دفعه یک42 هزار تومن نا قابل باید به منشی پدیده تقدیم کنم و هر خنده پر نفرتی که به  پدیده میزنم تا عمق مغز قرمز استخوانم را به درد می آورد!

و پدیده ای که هربار تو را غرق در استرس کرده و با جوالی پر از فحش وبدو بیراه تو را راهی خانه میکند و به پدر گرامی می گوید که دختران بسی "چشم سفید" تشریف دارد اندکی با ترکه انار او را ادب فرمایید!

و پدری که همیشه خوب حرف میزند و من خیلی دوستش دارم ولی کاش میفهمید درس خواندن "چقدر" سخت است و اینقدر راحت در مورد تراز و تنبلی تو قضاوت نمیکرد ! پدری که گاهی حرف های دلسوزانه اش هم میرود روی اعصابت !

و مادری که به جای حرف زدن و شنیدن درد دل هایم هروز چک کند که تو ناگاه با دوس پسری نا داشته ات بیرون نروی و یا یک شاخ مو از ابروانت کم نشود تا مگر مردم کصافط یزد فکر کنند که تو هرزه شده ای و دیگر هیچ!


و برادری که با تمام وجودت دوستش داری ولی خیلی این روزها رو مخت استو و لگد مال میکند هرچه داری را !!

و برادری که این روزها واقعا دلم میخواست که ای کاش خیلییییییییی بیشتر از این حرف ها بودم تا جوابش را میدادم و خفه اش میکردم!!

و برادری که گاهی حتی آنقدر از شوخی هایش میرنجم که میخواهم خشتکش را اندکی بر سرش بکشم شوخی هایی که به دید خودش اصلا مرا ناراحت نمیکند و فقط خنده بر لبانم می آورد در حالی که نمی داند خنده تلخ من از صدبار گریه غم انگیز تر است !!


و دوستانی که هر کدام غرق در این زندگی بیمار گونه و مسخره و پوچ خود هستند !!و با این افکار پوچ و پلشت یزدی خو 

کرده و خود را با آن وفق داده اند و یا حتی خودشان مبلغان این افکار مسخره اند!! افکاری که بعضا میگوید دختر یا باید ازدواج کند برود شهر دیگر یا در همین شهر رشته ی آبدهی گل های قالی را بخواند!

افکاری که ابرو برنداشتن دختر قبل از ازدواج را حمل بر پاک دامنی و محجوبی دختر میداند!!

افکاری که یک پسر را که با صد دختر به خانه ای رفته میپرستند و یک دختر را فقط به جرم مبلغی سرخابه زدن تا دم اعدام میبرند !! البته اعدام که نه اما حرف هایشان آرزوی اعدام را به یاد آدم می آورد!! شیرینی اعدامی که صد هزار بار بهتر از زندگی با چنین مخلوقاتی است!


من دلم خیلییییییییی گرفته!!

من کنکور میدهم و با آرامش کنکور میدهم! دندان پزشکی یا پزشکی آوردم که هیچ! نیاوردم 

فیزیوتراپی ها(به ویژه تهران) را یک به یک امتحان میکنم تا بلکم قبول شوم اگر بازهم نشدم میروم دنبال خارج رفتنم

و به هر زوری شده خانواده به وِیژه مادر یزدی الاصلم را راضی میکنم و میروم و مینشینم مثل سگ زبان میخوانم 

و شده در کشوری مثل هند هم به آرزوهایم برسم میرسم !!

من اینکه زندگی کوتاست را قبول دارم خیلی هم قبول دارم!! اما آیا تباه کردن و لجن زندگی کردن همین زندگی کوتاه هم کار خوبیست؟(ارسطو!) خیر خوب نیست!

فقط چند ماه دیگر مانده به گرفتن بزرگ ترین تصمیمات زندگی محیا جان!

من خوب میدانم پدر بی پول است حوض نقاشی ما 5 ماهی قرمز دارد ولی خودم که خدارو صد هزار بار شکر سالمم کار میکنم و درهم هایی را که باید برای خارج رفتن بپردازم را میپردازم!!

من جربزه محیا رو به همه نشان خواهم داد!!محیا باید همچو سرو آزاده باشد و همچون پرستو رها!!!



خدایا کمکم کن! به حق بزرگی خودت کمکم کن! من مثل هزاران آدم این زمین برای خودم بت نمیسازم و به صد امام زاده متوسل نمیشم من فقط وفقط تو را دارم !!

من به حق هیچ عزیزی قسمت نمیدهم فقط به حق عدالت و مهربانی خودت قسمت میدهم که مرا نا امید از درگاهت نرانی که من تنها تو را دارم !!!من شفاعت هیچ احدی را نمیخواهم جز شفاعت تو رب یکتا را !!

بس است خور و خواب از امروز کم ترش میکنم و مبلغی به خودم سختی می دهم تا مس وجودم طلا شودی اد!


دوستت دارم تنها خدای یگانه ی من!!



امضا: بنده سرشار از انرژی با جیب های خالی ات !(محیا)

نوشته شده توسط محیا در ساعت 11:5 | لینک  | 

این ازون پست هاست که دلم میخواد زیاد بنویسم 

ازون پست هایی که یه زمانی اینجا خعلییی طرف دار داشتو الان.... هعییی

ولی راستشو بخوای خودمم خیلی دلم برا نوشتن تنگ شده اصن یه جورایی سراچه ذهنم آماس فرموده!!

منتظرم کنکور تموم بشه 

هییی بنویسم هی بنویسم تا خالی بشه و کتاب های زیادی بخونم تا دامنه واژگانم بالا بره و بتونم هرچه بهترو قشنگ تر بنویسم 

گاهی وقتی میخام بنویسم میگم ای وای من چقد کم تو ذهنم لغت خوب دارم باید کتاب بخونم کتاب بخونممممم تا اصن ورزیده بشه ذهنم.شایدم یه کلاس نویسندگی برم و اینو ادامه بدم 

خیلی برنامه های محشری تو ذهنمه از کنکور که فارغ بشم میرم دنبال تک تک شون 

پارسالم کلی این برنامه ها داشتما اما گند زدن کنکور کلی زد تو برجکم 


هه امروز جالب بود یه دختره به من گیر داده بود یواشکی به دوستش منو نشون دادو گفت چقد طرح چشمای این دختره خوشگله!(یه زمانی قند در دلمان آب میشد وقتی تعریفی میشد از ما اما اکنون قند که هیج حتی نمک هم نمی سایند!)

حالا بماند بذار حرف دل بگم برات

دلم یه دوست قدیمی میخواد... یکی که شاید چند سال پیش میشناختمشو خیلی هم دوستش داشتم الان دلم میخواد بازم باشه تا من باش بحرفمو آروم شم 

متاسفانه تو خونه که هیچکیو ندارم که ازش آرامش بگیرم 

میترسم!!! خیلی هم میترسم به ویژه برا هفته های آخر که اصن باید برای آرامش دوپیتگ کرد 

یادم نمیره پارسال تا لب وا میکرد که با مامانم حرف بزنمو بلکم یه کم آروم تر بشم

بدتر اونقد اون حرف زدن حالمو بدتر میکرد که میخواسم حتی خودمو بکشم 

باورت نمیشه ولی حتی چند بارم تو ماشین که بودم میخواسم خودمو پرت کنم پایین

من کلا اعصابم ضعیف حالا فک کن یکی هم به جایی که آرامش بده بیشتر مشت بزنه به روحت اونم من! منی که بیخودی احساسم موج موج میشه

هعیییییییی خدا هییییییی چی بگم آخه!! نه نه قوربونت برم من نماز میخونم نمیخام گله کنم 

بگم چرا اینه اوضاع چرا همچین مادری دارم نه عشقم من فقط اون چیزی که میگی حکمتو میخوام دریابم 

خو دلم میگیره از این همه ... بماند اصن همه اش بماند همه که مث تو قوی نیسن اخه خداجون اگه بودن که نعوذبالله خدا میشدن اخه ...

ولی اگه یبار دیگه میگفتی بمیر و در قالب یه محیای دیگه دنیا بیاد بدون شک این خانواده این فامیل این شهر هیچکدومو انتخاب نمیکردم.

نسبت به یزدی ها که از بدو تولد آلرژِی داشتم یادمه بچه هم که بودم اصن از یزدی و یزد خوشم نمی اومد

حالا جدیدا یه چند سالیه فهمیدم از قمی ها هم به شدت متنفرم

نه نه اشتباه نکن من میدونم همه جا آدم خوبم داره تو همین یزدم هس و خوشبختانه اکثر آدم خوباش هم با من هم نظرن

شاید وجه مشترکشونم اینه که همه ظاهر سازن همه در ظاهر پسر خدان و در باطن ...بماند آقا بماند اصن به ما چه؟؟

منکه هرچی به این معقوله اندیشیدم دیدم نمیتونم این جماعت خرابو درست کنم 

پس فرارو بر قرار ترجیح دادم و به هیج عنوان تصمیم ندارم ادامه عمر ارزشمندمو تو این شهر لجن حروم کنم 

مگه خدا چند بار به آدم فرصت نفس کشیدن میده؟؟

مگه چند بار میتونی دستاتو باز کنیو نفستو تو سینه حبس و از عمق دریچه های لانه کبوتری ات بلند جیغ بزنی؟؟

مگه چند باره که میشه لذت یک عشقو پاکو بشنوی؟؟

نع باور کن اینجا بین این آدمای خسته بی روح پر غبار نمیشه حداقل من یکی که نمیتونم!!

من فقط میخوام هروز صبحی که چشمام باز میشه حالم بد نشه که واییی بازم این شهر بازم اون همه حرفای بی ربط و مردم آزار ده 

وایی خدایا فقط منو نجاتم ده 

تصمیم دارم بعد از کنکور بچسبم زبان بخونمو مدرک آیلتس(IELTS)هم رو بگیرم که هروقت تونسمو جور شد برم !! 

اینطوری فقط دارم فکر های ذهنمو تیلیت میکنم دیدی بعضی نون ها تو آبگوشت خمیر میشه اصن نمیشه خورد دقیقا منم دارم با قشنگی های ذهنم همین کارو میکنم!!

من حتی اگه اینجا تا سال 7 پزشکی هم بخونم وبشه که برم اونورو بگن که از اول باید شروع کنی اینکارو میکنم 

من که به حرف مردم کاری ندارم منکه نمیخام بگن وایییی دختر مهندس پزشکی میخونه من که نمیخام با پسر یزدی ازدواج کنم پسری که با این فرهنگ خشک بزرگ شده !!! من یه مرد میخام که بش تکیه کنم یکی که شبیه خودم باشه آرمان هاش از جنس رفتنو پرواز باشه نه از جنس موندنو تو باتلاق یه زندگی تکراری فرو رفتن 

من دلم میخواد هروز جوری زندگی کنم که بتونم هر شب تو دفتر خاطراتم یه اتفاق "جدید" رو برای اون روز یه ثبت برسونم!!

یعنی من باید با یه همچین آدمی زندگی کنم وقتی میبینم مامانم با این زندگی تکراری شاید 40 ساله اش خو کرده وحتی حاضرم نیس محض یه دقیقه تصور کنه که یه جور دیگه زندگی کنه من دلم میگیره حالم بد میشه واقعا تو اون لحظه فکر میکنم دوتا سنگ گذاشتن دو طرف سرم اخه من هنوزم داره نبضم میزنه بابا 

من نفس میکشممممممممم هاهاها ببین هنوزم دمم گرمه 

هنوزم همون دختر بشاش و شیطونم هرچند خودم میفهمم که دارم پژمرده میشم 

یه کمی کم حوصله تر شدم آقا اصن اضافه وزنم گرفتم ولی میگم که نمیذارم خراب بشه 

من باید این شیطون بودنو بشاش بودنو تا اخر عمرم برای همسرم و خانوادم حفظ کنم من باید بذارم به اونا خوش بگذره 

من باید به بچم یه عشق مضاعف بدم.آره مضاعف باید هرچی خودم نداشتم از محبت مادر به اون بدم 

باید یادم بیاد وقتی خودم یه بغل میخواسم برا بوسیدن بچمو محکم بغل کنمو بو کنم باید حتی برای خودمم یه مادر خوب بشم !!

میدونم دارم خعلییی حرفای بزرگونه میزنم خیلی بزرگ بیشتر از سنم میدونم الان باید از کنکورو دغدغه های کنکور بگم اما من دلم میخواد ازونا نگم هیسسس فقط گوش کن 

احتمالا تا تابستون یا اواخر زمستان 93 ازدواج کنم میگم اصلا خبری از خواستگار نیس ولی من یه حس عجیبی دارم تاحالا هرچیم بوده یزدی بوده و من شمشیرو از رو بستم واسه ازدواج با پسر یزدی خواهشا خواستگار یزدی نفرسید خونه ما!!!

این حس خیلی عجیب شده حتی امروز موقع برگشت از سیزده به در تا رسیدن به خونه تو همهمه ترافیک پل تقوی هندسفری به گوش این حس اومده بود سراغم به ویژه بارونی که تو شیشه میزد بیشتر این حسو متشنج میکرد 

باورت نمیشه ولی حتی خودمم هنوز نمیدونم واقعا این حسو میخوام یا نه!!

نمیدونم اونقدی بزرگو فهمیده شدم تا بتونم با یه مرد زندگی کنم واصلا بتونم اون مرد واقعی که میخامو تشخیص بدم یا نه!!

شایدم اصن بی خیال این حس شدم و بهش بی محلی کردم تا چند سال دیگه ولی خب میخام این بکر بودنم خراب نشه حتی میخام این بکر بودن تا اخر عمرمم بمونه و فاسدش نکنم کپک نزنه بهتره !! این بکر بودن یه چیزی بیشتر از اونیه که تو الان تو ذهنت داری سرچش میکنیا اون اصن یه چیزه خاصه که منو یکی دیگه خوب میشناسیمش !! یکی که خوب براش توضیح ندادم این بکر بودن چیه ولی فک میکنم که خوب فهمید چیه !!

یعنی شاید اونی که تو ذهنم بودو فهمید شایدم نفهمید اصن به من چه؟؟ 

تازه اونکه احتمالا تا چند وقت دیگه عروسی کنه شاید این توضیحات من راجع به بکر بودن به دردش بخوره و انتخاب درستی کرده باشه!

به هرحال امیدوارم خوشبخت بشن !! و امیدوارم کاراش درست بشه و پدر مادرش راضی بشن که از ایران بره وبتونه بیشتر پیشرفت کنه!! اون آدم موفقیه !!!و بیشترم خواهد بود 


میدونی دلم برا چی تنگ شده؟؟؟ برای اون لحظه ای که تو کوچه با دوچرخه چند ملق زدم وسط کوچه و پخش رو زمین شدم و فقط دیدم که مامانم و بقیه دارن میدوان طرفم !!دلم برا هیجان اون لحظه تنگ شده برا اون گریه هام پای شیر آب حیاط و ناخن شست پام که خونینو مالین شده بود!!

من پارسال یه بار دیگم همچین ملقی شدم وسط جلسه کنکور اما ایندفعه گریه هام بی صدا بود خونم جاری شد ولی ندیدی باورت میشه دومی بیشتر درد داشت؟؟

من بازم دلم میخاد از دوچرخه قرمز کوچیکم بخورم زمین اما نمیخام کسی بدوهه طرفم میخام خودم خودمممممممم بلند بشمو زانومو بتکونمو بگم :

من یک عدد محیا هستم!

.

.

.

.

.

.

.


هیس!

نفس عمیق بکش !

میخواهم به تماشای نقشه رویاهایت بنشینم!

تو خوب معماری هسی اما...

چقدر حیف میشود وقتی هنوز خودت هم به انشعابات افکارمخملی ات 

 اعتقادی نداری!

چقدر حیف میشود وقتی من عاشقانه به بررسی طرح های تو مینشینمو تو سخت درگیر روزمرگی ات شده ای و حتی گرمی یخ های خسته ی درونم را هم حس نمیکنی!!

یک نفس عمیق دیگر بکش ! هااااااااااا


نوشته شده توسط محیا در ساعت 23:0 | لینک  | 

من ندانم که ز کفر است یا که کج فهمی دین 

کاخ زر بهر امیرالمومنین ساختن !

نوشته شده توسط محیا در ساعت 11:6 | لینک  | 

بالاخره با لپ تاپ تونسم عکس هفت سینمو بذارم 

این سیستم ما که همیشه خدا پوکیدس!!!


حالا بماند

این هفت سین تمام کمال طراحیش توسط دکتر محیا انجام شده 

بهلههههه

درضمن اولین هفت سینی هم هست که تو خونه خودمون ننداختم و البته از بابت این تنوع بی نهایت شادمان ومسرور هستم!!

نظر یادتون نره...

فقط خواهشا نظر واقعی رو بگیدا 

ایشالا فردا پس فردا عکس از یاس های حیاط هم که قولشو داده بودم میذارم 

فردا که شاید نشه چون رییس دادای واسه شام دعوتن خونمون

البته یزد میهمانن خودشون اهل تهرانن ومن کلا خیلی تنوع طلب شدم آشنایی باآدمای جدید میتونه حالمو خوب کنه البته خوب که هستم عالی تر کنه

فقط خداکنه دخترم داشته باشن

هرچند منکه زیاد نمیتونم در جمعشون باشم چون درس دارمممم ولی خب دخترم باشه دوست دارممم


فعلا خدانگهداری...

(نظرتون؟؟؟ راجع به هفت سین لدفا نشه فراموش!)


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محیا در ساعت 18:50 | لینک  | 

هفت سین خالی از یه سین دیوان حافظ تو بغل
تا که تو از راه نرسی نه شعر میخونم نه غزل
تو باید از راه برسی به مرز و بوم این دیار
تا از حضورت حس کنم رسیده عطر نوبهار
روزی که از راه برسی زمستون از پا در میاد
هفت سین خالی از یه سین سایه ی دستاتو میخواد
تن پوش تازه بر تن و گم شدنم تو آینه
وقتی که تو کنارمی هر روز نوروز منه
دلم ازت جدا نشد نفس تو رو نفس کشید
یه سال از این دوری گذشت قصه به آخر نرسید
به آرزوی دیدنت هفته به هفته نو شدم
جمله ی باز میبینمش وعده ی من شد به خودم
تو داری از راه میرسی زمستون از پا در میاد
هفت سین خالی از یه سین سایه ی دستاتو میخواد
تن پوش تازه بر تن و گم شدنم تو آینه
وقتی که تو کنارمی هر روز نوروز منه

نوشته شده توسط محیا در ساعت 12:15 | لینک  | 

از آدمای گربه صفت به شدتتتتت متنفرممم

آدمایی که تا براشون سودی داریو میتونی کمکشون کنی برات دم تکون میدن ولی تا ببینن ازونا بهتر شدی حالا چه توی مساءل درسی وتراز کانون چ مساءل دیگه حسودیو گربه صفت بودنشون گل میکنه حتی جواب اس تبریک سال نو ات رو هم نمین

واقعا برات متاسفم یعنی که اینقد حسودو بدبختی

حسودی نداره اگه عرضه داری خودتو بکش بالا به جا این رفتارای بچه گانه!!!



بام میم از آدمای گربه صفت بیزارممم

مطمءنم به محضی که تشخیص بدم یه آدمی اینطوره تا آخر عمرم دیگه اسمشم رو نمیارمممم همچین آدمی ارزش دوستی و لطف نداره....

نوشته شده توسط محیا در ساعت 11:46 | لینک  | 

یک ساعت پیش متوجه موضوعی بس جالب شدم

مامان اومد تواتاقم پرسید چند عیدی جمع کردی?

منم گفتم با۲۰تومن خووم شده۱۸۰تومن بعدم با چه ذوقی گفتم مامان مامان دم آقاجان مامانجان گرممممم ب من۸۰تومن عیدی دادن(البته تا اون موقع فک میکردم به همه۸۰تومن دادن!)

بعد مامان یه نگاه مرموزی کرد خخخخخخ

من شستم خبردار شد که بازم شاید سوتی جدیدی در شرف وقوعه بذارتا به وقوع نپیوسته جلوشو بگیرم!خخخ

ب مامی گفتم:مامان??نکنه اون پاکته برا مجتبی بوده??(آخهه عیدی هرنفرتو پاکت نامه بود مامانجان به من دوتا پاکت داده بودن!

مامان گفت نه میدونی چیه???مامان جان به منا یادشون رفته عیدی بدن مناهم توخونشون ک رفتن ب مامانش گفته بمن عیدی ندادن!!خلاصه اقا معلوم شده ب یکی دوتا دادن چون پاکت مناهم نبوده دیگههه

منو بگو مونده بودم یعنی ها!

گفتم پس بیا ابن پاکتو بگیر بده مامان جان مامانم زنگ زد ک بگه پولها اینجاس ک مامن گفتن پولهارو ازش نگیر ین پولها قسمت اون بوده یعنی فک کن همه۴۰ گرفتن من۸۰

خدایا قوربون کرمت برم ک چپوراس مارو از شرمندگی میذاری تو آمپاس!

ینی شاید اولین دفعه باشه  ک تو زندگیم همچین شانسی اوردم





شکرتتت




 مامن گفت نه میدونی چیه??  مامان گفت نهه میدونی چیه

نوشته شده توسط محیا در ساعت 23:50 | لینک  | 

بازم هم باران بهاری 

ابر بهاری ز دور اسب برانگیخته..............وز سم اسب سیاه لولو تر ریخته 


بارون خوبیه شایدم خوبی بود چون فک کنم کم کمک داره تموم میشه اما خدایی هوا خیلی خش شده 

بوی نم بعد بارونو دوست دارم یعنی عاشقشمممممممم


امروز نهار خونه مامان جان اینا دعوت بودیم خوب بود بد نگذشت 

ولی من همچنان با یه سری آدما به شدتتتتتت حال نمیکنم!! اولیش  شوهر خاله کوچیکه اش دومی اش پسر خاله بزرگه  ویژگی مشترک دوتاشونم احمق بودن زیاده شوهر خاله که اصن خیلی اوضاش خرابه به نظرم خخخخخ پسر خاله هم زیادی فک میکنه کسیه اما به نظر من هیچچچ خری نیس... اه اه ازش متنفرمممم

البته ازین یکی انصافا یه 6-7 سالی میشه متنفرم تقریبا از اول راهنمایی

از شوهر خاله یه دو سه سالیه 


عیدیی هم گرفتیممممممممم بهلههههههه یه 180 تومنی شد البته عیدی خالص160 تومن بود 20 تومنشم از داداشی طلب داشتم تا بی بی زهرا اینا اولین عیدی و بش دادن من پولمو از دستش چنگ زدم وفرارررررر


خب حقم بود حقمو گرفتم تازه خیلی خواهر خوبی بودم که با نزول نگرفتم


با 400تومن قبلیمو اینا رو هم حساب کنی یه600تومنی میشه ببین ! من حساب کردم گوشی قراضه خودمم رو بتونم اقلا 100بفروشم یه 200الی 100تومنم کتاب های کنکورمو بفروشم(خخخ) خش خش 700-800تومنی جور میکنم تا بعد کنکور و یه گوشی درست درمون میخرم 

البته چون لب تاپ(شایدم لپ تاپ شایدم هیچ کدام!!) هم میخام مجبورم دیگه پول گوشیو از خودم مایه بذارم چون پدر عزیز سر پول کلاس کنکورای اینجانب کلا خالی شد طفلی 

ایشالا یه جای خوب قبول شم خستگیاش بره !!!

نمیدونم چرا هرکاری میکنم نمیتونم سفره هفت سینمو بذارم !!!


به دلم افتاده تابستون یا نهایتا تا اواسط زمستون سال دیگه عروس میشم نمیدونم چرا الکی این حسو دارم 

خبری هم نیسا ولی خب این حسو دارم حتی رفتارمم خانومانه شدی یهویی دیگه کفش اسپورت نمیپوشم ازین کفش خانومانه ها گرفتم عید 

واسه خودمم عجیبه این تغییر ناخواسته 

حتی نمیدونم دلمم میخواد عروس بشم یا نه از یه لحظایی خوبه از یه لحاظایی بد!!


خدایا هرچی خودت میدونی !! ولی خدایی خودتم خوب میدونی این حس به شدت عجیبهههههه


وااااااااااای امروز دخی خاله سر سفره یک سوتی داد منکه پوکیدم از خنده فقط شانس اوردم جلو دهنمو گرفتم وگرنه هرچی تو دهنم بود گل آب پاش میشد به طرف روبه رویی بیچاره خخخخخخ


بجای این که بگه دوغ گاز داره بلند گفت (حالا چون اینجا بچه رد میشه من اسپل شدشو میگم شما خودت تصور کن ) بجای "د" توی واژه دوغ "گ" گذاشت به جای "غ" گذاشت "ز" بعد به واژه ی گاز هم گفت "داغ داره"

یعنی تصور کن منو تو اون لحظه  یعنی از چشام داشت اشک میومد 

حالا همینجوری فک کنی شاید خیلیم خنده نداشته باشه ولی خب اونلحظه خیلی جذاب شد !!


بهلههههه


افتضاح دارم درس میخونمممممممممم

باید از فردا بترکونم داره دیر میشه محیا خله بدووووووووو بدووووووو


پایتخت معرکه است 

دیروزم که با یزدیا در افتادنو دیدن بهلههههههه یزدیا همیشه قهرمانن (البته تاکید میکنم که من از یزدیا متنفرم) 

ولی انضافا چه آدم زشتی ام گذاشته بودن واسه یزد خیلی زشت بود مرده اه اه 


خب من دیه برم کمی بدرسم خیر سر مبارکم



 سبز میمانم اگر نگاهم کنید ...

نوشته شده توسط محیا در ساعت 20:31 | لینک  | 

بچه ها چجوری میتونم عکس بذارم ؟؟؟؟

لدفا بگید میخام عکس بذار بلد نیسم 

هرچی آپلود میکنم و میذارم اونقد بزرگ میشه که فقط یه گوشه عکس میوفته 

اگه باید سایز عکس رو هم کم کنم بهم یاد بدید 

ممنونم

نوشته شده توسط محیا در ساعت 14:26 | لینک  | 

بهار بوسه رب یکتا بر زمین است ...

ولحظه تنفس باورهایمان برفراز شکوفه هاست !


قدم نورسیده مبارک...

بهار را می گویم ، این نوزاد خجسته آریایی!!


نوشته شده توسط محیا در ساعت 13:57 | لینک  | 

خلاصه بعد از کلی با دقت شمردن به پدر اعلام کردم ک بابا۱۴رقمه!!!!!!!!!!!!!


بابا به شوخی گفت پس میلیونر شدیم رفت;)

من همچنان متعجب از حرف بابا که یهو دیدم اوههههههه شماره حسابو شمردم!!


یعنی ریاضیم تو حلقممممم فقط!

نوشته شده توسط محیا در ساعت 10:57 | لینک  | 

احتمالا آخرین سوتی که توسال۹۲داده باشم همینه!

ولی خداییییی تاحالا سوتی ب مضحکی این نداده بودم

حساب بابا اینطوریه که هروقت برداشت یا واریزی به حسابش میشه پیامکش میاد

دیشبم ظاهرا قرار بود یکی یه مبلغی بریزه به حساب بابایی

خلاصه پیامش که اومد بابا منو صدازد ک برم براش بخونم البته چون حوصله نداشت دنبال عینکش بگرده منو صدا کرد!

بنده هم با اعتماد ب نفس تمامممممم گفتم بابا اینکه سخته خوندنش(آخه عدد ب ریال بود)

بابا گفت بشمار ببینم 

چند 

رقمه

من همچنان در اعتماد ب سقف۱ ۲ ۳ ۴....

نوشته شده توسط محیا در ساعت 10:45 | لینک  | 

سلام

چقد دلم میخواست این هفته بیامو اینجا بنویسم

بیامو از بهار بهار بگم که نرم نرمک داره صدای پاش میاد...

اما راسش هفته ای که گذشت هفته ای بس مزخرف بود نمیدونمم چرا با اینکه هیچ غصه و ناراحتی ای هم نبود خداروشکر اما بیخودی بد گذشت حتی دلیلشم نمیدونم

ترازمم که نه میتونم بگم خوبه نه بد ولی خب اقلا با این وضعی که این جانب درس خوندم با میانگین روزی 6 ساعتو جمع کل هفته اول 46 هفته دوم 42 واقعا از سرمم زیادهههههههههه

طبق برنامه پدیده باید در هفته 70 ساعت به بالا بخونم

خاک عالمو دنیا تو سرم که اینقد وقت حروم نکنم فک کن تایم تلافی بالای 25 ساعت در هفته است تو اون 25 ساعت چه کارهایی که نمیشه کرد !!!

پدیده که بفهمه فک کنم دیگه به ترکه انار بسنده نکنه فک کنم بنزین بریزه رومو آتیشم بزنه

یکشنبه باش جلسه مشاوره دارم وچقد بهش نیاز دارم واقعا راست میگه من اخرای 21 روز مهلت مشاورم که میشه شارژ باتریم صفر میشه و نیاز دارم برم پیشش تا دوباره شارژم کنه !!


اما حالا بی خیال درس و کنکور

بذار از بهار بگم...

یادته زمستون بود برف اومده بود؟؟ گفتم گلهای یاس کنار حیات خشکیدنو فقط چوبشون مونده اونم به چه زبری ای؟؟

حالا برگاشون در اومده و گلهاش شکوفه دادن حتی بااینکه غنچه های کوچولوش هنوز باز نشده ولی الانم بوی خوبی میدن ولی فک کن.... تا یه هفته دیگه که کامل باز بشن عصر ها دوس داری بری بشینی رو حیاط کنار حوض و خیره خیره به یاس ها زل بزنی اونقد بو بکشییییییییییی اونقد بو بکشیییییی تا دیگه صدای شش و قفسه سینه ات در بیادو داد بزنن که اویییییییییییییی چه خبرته؟؟؟ اونا که زبون ندارن طفلیا ولی خب درد میگیرن وقتی خیلی بلند و واضح نفس بکشی ....


از درخت های نارنج بگم که ظاهرا خشک شدنو شاید امسال بهار نارنج ندن... و از رز های سرتاسر باغچه که غنچه دادنو احتمالا اونام تا یکی دو هفته دیگه کل حیاتو نقاشی کنن...

و از لاک پشت کوچولومون که یه هفته ای میشه که از خواب زمستونیش بیدار شده و توی باغچه برا خودش گرازان!راه میره...

تازه بیشعور سبزی هایی که باباجونم تو باغچه کاشته رو هم میخواد بخوره این شد که بابایی یه گوشه باغچه رو آجر کشی کرد تا بشه خونه ی لاک پشت خان !! خیلی کوچولو نازه اگه شد عکسشو میگیرم بعدا میذارم اینجا ...


بهترین قسمت نوروز که من عاشقشم از هفته دیگه شروع میشه یعنی از فردا

البته تک و توک از دو سه هفته پیش هم شروع شد ولی این هفته اخر اوجشه .. شلوغی خیابونا رو میگم

تکاپوی مردم برای هرچه بهتر کردن استقبالشون برای اون مهمون عزیز یعنی "نوروز"

بوی خاصی که آکواریم های ماهی میدنو من دوست دارم بدون خجالت وایسم جلوی یکی از اون بساط های ماهی فروشی وساعت ها زل بزنم به ماهی ها

به اون قرمزی که چشمتو نشونه میره...

و اون سبزه هایی که فروشندش تا اخرین لحشظه سال تحویل خون تو جیگرش میشه تا همه رو بفروشه تا محصولش خراب نشه و مجبور نشه بریزه دورو ضرر کنه...

به تخم مرغ رنگی ها ... تازه یادمه بچه که بودم مثلا4-5 ساله فقط ماهی وتنگ میفروختن کنار خیابونا

خیلیییییییی اون موقع ها کم بود که شمعو هفت سین کوچولوهای دکوریو سبزه و تخم مرغو اینام بفروشن

اما الان یه گوشه وسیع پیاده رو شده 7-8 تا اکواریم بعد از صف طویل اکواریم ها تازه سبزه ها بعدشم کلی چیزای رنگ و وارنگ و خوشکل سوسول برای تزئین سفره هفت سین..

اما راستشو بخوای من اصلا اصلا هم ازین هفت سین آماده ها خوشم نمیاد ...

یعنی چی سبزه پلاستیکی سیب مصنوعی ؟؟ اصلا میدونی فلسفه هفت سین چیه؟؟ اصلش همون طبیعته اون وخت شما مصنوعیش میکنید؟؟؟

دلم میخواد امسال زیاد ماهی بخرم مثلا 6-7 تا

اما خب احتمالا 4 تا بیشتر نخرن هرچند هر 12 تا ماهی های پارسالمون مردن 4 تاشون که باهم مردن پارسال یه عالمه ماهی داشت حوضمون ولی چشم خوردن فک کنم همه شون مردن 12 تایی بودن فک کنم

حالا ایشالا باز زیاد میشن

تازه منم کلی باهاشون حرف میزدم... کلی هم اونا گوش میدادنو لباشونو باز و بسته میکردن ...

به هفت سین معرکه میچینم فقط خداکنه اون استراتژِی ای که من مخوام پیش بره و از همون روز اول عیدم ظهرم نشه

البته همه چی بستگی به بابایی داره چون اون یه چی بگه مامان دیگه روش حرف نمیزنه البته امیدوارمم!!


و اما... از 92 بگم

از سالی که فک میکردم قراره برام خاطره بشه قراره بهترین سال عمرم بشه و توش سرنوشتم رقم بخوره اخه میدونی؟؟ اون موقع ها اصلا فکرشممممم نمیکردم که پشت کنکوری بشم سال دومی بشم ...

اما خب شد دیگه

تازه بهترم شد اصلا بزرگ ترو عاقل تر شدم سر این قضیه ...

فهمیدم زندگی سخته همیشه یه بابایی نیس که وقتی صبح صدات میزنه که پاشی کلی ناز کنی و ناز کنیو هی بگی 5 دقیقه دیگه 5 دقیقه دیکه بعد یهو پاشی ببنی اوهههههههه یه ساعتم شدو تو خواب موندی و کلی بترسی که الان بابا یه اخم آب دار تحویلت بده که چرا سر وقت نرفتی پی درست !! ولی بابا همیشه یه لب خند مهربون بزنه و بگه بازم که 5 دقیقه ات شد 1 ساعت؟؟؟!!

آره من فهمیدم که این زندگی 5 دقیقه که هیچی اگه یه ثانیه ام دیر بجنبی جات میذاره و میره اصلا دلش برات قرار نیس بسوزه میگه گور بابات خاستی بیا و خوشبخت شو نخواسی بمونو تو رکود خودت غرق شووووووو

زندگی بابا نیس که تو هرچیم اشتباه کنی اولش شاید کمی اخم کنه و دلگیر بشه ولی بازم بعدش مهربون تر از قبل بخوادت زندگی اگه اخم کنههههه زمینت میزنه اشکتو در میاره و نابودت میکنه خشن تر از قبل بات برخورد میکنه...


آره محیا کوچولو زندگی اینه دختر بسه ازین لوس بازی در بیا شیر زن باش به قول پدیده خانوم باش

اینقد زود رنج و حساس نباش تا یکی بت یه چی میگه بدت بیاد

اما خب اوایل خیلی از دست فحش دادناش و تحقیراش ناراحت میشدم ولی تصمیمم رو گرفته بودم

با خودم گفتم حتی اگه کتکمم خواست بزنه من تا تهش میرم ...

و این شد نتیجه اش که اقلا حضورش باعث شد تنبلی سابقو نداشته باشم

و92 رفت با همه اشک هاش با همه زجر هایی که بهم داد با همه دعواهایی که با خدا کردم همه ناروهایی که از بهترین دوستام خوردم

اما نه نمیخام بگم 92 بد بود اتفاقا شاید اشتباه کردم که گفتم بهترین سال زندگیم نبود برعکس شاید 92 یه کتاب درس بود تو زندگیم کهن بم یاد داد همه صاف و صادق نیسن باهام

که بهم یاد داد حتی ممکنه رفیق 3 سالمم بم دروغ بگه

بم یاد داد تو زندگی نمیشه به کسی تکیه کرد

و بم یاد داد هیچ گوشی نیس که خالصانه به شلوغیای پر تناقض دلم و فکرم گوش بده جز خدا

بهم یاد داد اگه خدا بخواد میتونه جایی برسونتت که باورش نکنی ...

و بهم یاد داد مهربون باشم و مهربون تر از قبلللللللللل

بهم یاد داد هرچی که دیگران بدی کنن هرچیم دورو باشنو احساس زرنگی بکنن بازم حق پیروزه خوبی پیروزه

بم علنا نشون داد کشی که تو کل سال کنکور منو گول زدو من چه خالصانه برا پیشرفت خودمو خودش دل میسوزوندم رتبه اش طوری شد که فقط 10 تا با رشته مورد علاقه اش فاصله داشته یاشه


و مهم تر از همه بهم یاد داد که زندگی فقط کنکور و پزشکی نیست ...

و92 به من عشق را آموخت...

نه اینکه عاشق باشنم یا معشوقه کسی نهههههه فقط میگم که بدونم من عشقو بلدم ولی نمیخام خرجش کنم

شاید فعلا نه... بعدا رو نمیدونم

ولی من تست های عشقو خوب میزنم و هروز مرورش میکنم تا یادم نره

92 عزیزم ازت ممنونم دلم برات تنگ میشه خوب نیس پشت سر مسافر گریه کردن واسه همین منم گریه نمیکنم

تو داری میری رفیق با همه خاطرات خوب وبدی که تو دلت جا دادی گناهایی که کردمو الان پشیمونم کارهای خوبی که کردمو خاطره اش لبخند رو به لبام میاره ...

92 خوبم برو رفیق به سلامت مطمئنم یه روزی بازم هم دیگه رو خواهیم دید

اونروز خیلی دیر نیست وقتی تو دوباره مجسم بشی دلم میخواد که از بنده های خوب خدامون شده باشم

به خدا سفارش منو خیلی بکن بهش بگو منم این پایین منتظرم دارم دست تکون میدم

دارم مدام تکونششششش میدم و میگم خدا خداخدا ببین ببین منم محیات

محیایی که خیلیییییی عوض شده

بش بگو تنهام نذاره بگو محیا رو قولاش هس تحت هر شرایطی

 بش بگو محیا میخاد فقط و فقط باباشو سربلند کنه فقط همین

حتی اگه صلاحم اینکه که رتبه ام از پارسالم بد تر بشه چون تو خاسی حرفی نیس ولی بابام نمیخام حتی یه ثانیه هم احساس شکست کنه میخام سرشو بالا بکیره


92 دوستت دارم خیلیی دوستت دارم سفارشمو بکنی ها

بیا اینم یه شاخه یاس...!! ازونایی که خیلی دوس داری

اینم یه بسته هات چاکلت یه دونه ته کیفم مونده بود برا تو نگه داشتم خاسی توی راه بخورش خوشمزه اس

مزه ی دنیا رو میده از جنس حماقت ما آدما

اون یاس های دور نریز تا همیشه منو یادت بمونه

و کم کم عطر لحظه های تو دارن دور میشن و یه بوی تازه تر میاد بوی خاک پای 93 نوزاد تازه به دنیا آمده ایران!

.

.

قدم نو رسیده مبارک...

ایشالا خوشبختی .سلامتی و برکت بیاره تو سفره هامون تو دلامون و ذهنمون رو جلا بده

کوله پشتیش پره پره میدونم...

میاد تا ببخشه میاد تا حال ما آدما رو بهتر کنه میاد تا قهقهه بزنیم که صداش بره به اسمون هفتم و بال فرشته هارو درخشان تر کنه...


وبهار...

تجسم بوسه ی خدا بر روی زمین است

گرما بخش رویاهایمان

و ذوب کننده قلب فسرده ی زمین این تکه سنگ کوچک خیلی بزرگ!


و نوروز هدیه ی گرانقدری از خداست که باید ارج بنهیم در ایران !!! درست همینجا

همینجایی که سرزمین سیمرغ است و سهراب 

زمین عرق های عاشقانه ی فرهاد و تپش های مجنون ...





قدم نو رسیده مبارک....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محیا در ساعت 22:51 | لینک  | 

تنـــد رفـتـه استــ ..
کــودکـی هـای مـن ..
با دوچـرخـه ی قــراضـه اش کـه همـیشــه ی خـدا…
پنـچـر بـود

نوشته شده توسط محیا در ساعت 12:34 | لینک  |